من به شخصه دیدن فیلم ها و سریال های نتفلیکس را دوست دارم. یکی از دلایلش این است که معمولا وقتی سراغ چنین آثاری می روم، انتظار دارم حداقل سرگرم شوم. من هم در سینما قبل از هر چیز دنبال سرگرمی هستم و اگر فیلمی بتواند حدود دو ساعت من را با خودش همراه کند، بخش بزرگی از کارش را انجام داده است.
فیلم آخرین خانه با ایده ای شروع می شود که پتانسیل زیادی دارد: یک خانواده چهار نفره ناگهان متوجه می شوند تمام راه های خروج از خانه بسته شده و هیچ راهی برای بیرون رفتن ندارند. خیلی زود هم مشخص می شود که فقط آنها گرفتار نشده اند و اتفاقی بزرگ تر در جهان افتاده است.

مشکل من با فیلم این است که این ایده اولیه از خود فیلم جذاب تر است. انتظار داشتم کمبود غذا، فشار زندگی در یک فضای بسته، اختلاف اعضای خانواده و تهدید موجودات بیرون مدام گره های تازه ای ایجاد کنند، اما بسیاری از این موقعیت ها یا خیلی سریع پشت سر گذاشته می شوند یا آن قدر که باید بسط پیدا نمی کنند. به همین دلیل فیلم مخصوصا در بخش های میانی کمی از نفس می افتد.
با این حال «آخرین خانه» فیلم بدی نیست. چند ایده خوب دارد، شخصیت هایش قابل توجه اند و شاید بتوان یک بار آن را دید و سرگرم شد.
وقتی خانه دیگر پناهگاه نیست
فیلم با جمله ای از آرتور سی. کلارک شروع می شود: «چه نامناسب است که این سیاره را زمین می نامیم، وقتی که به وضوح اقیانوس است.» این جمله از همان ابتدا سرنخی درباره یکی از ایده های اصلی فیلم می دهد.

در طول داستان هم مدام با دریا و ماهیگیری روبه رو می شویم؛ جیسون ماهیگیری می کند، بعدها همین مهارت را به فرزندانش منتقل می کند و در پایان هم اقیانوس تبدیل به بخشی از زندگی تازه خانواده می شود. همزمان با گرفتار شدن انسان ها، طبیعت کم کم فضای شهر را پس می گیرد و حیوانات آزادانه در خیابان هایی حرکت می کنند که زمانی در اختیار انسان ها بود.
این ایده را دوست داشتم، اما باز هم مشکل فیلم در نحوه گسترش آن است. روزها تبدیل به ماه ها و سال ها می شوند، اما من وزن این گذشت زمان را آن قدر که باید در روابط شخصیت ها حس نکردم. خانه تغییر می کند و زندگی آنها سخت تر می شود، ولی درام به اندازه سال هایی که می گذرند رشد نمی کند.
زنده ماندن یا زندگی کردن؟
یکی از جمله های جیسون برایم جالب بود: «می خواهم برای روزی که آفتاب بیرون می آید آماده باشم.» این جمله بخش زیادی از شخصیت او را توضیح می دهد. تمام فکر جیسون این است که خانواده اش زنده بماند. وسیله می سازد، شکار می کند، از غذای خودش می گذرد و دائما به فردا فکر می کند.
اما کم کم سوال مهم تری شکل می گیرد: آیا فقط زنده ماندن کافی است؟
اینجا تقابل جیسون و پسرش، گراهام، برای من یکی از جالب ترین بخش های فیلم است. جیسون می خواهد خانواده برای فردا زنده بماند، اما گراهام می خواهد امروز هم زندگی کند. برای پدر، بیرون رفتن خطر بیهوده است؛ برای پسر، ماندن در خانه دیگر خودش شبیه مردن است.
جایی گراهام به پدرش اعتراض می کند که وسیله هایی ساخته که هیچ کدام نمی توانند آنها را از خانه بیرون ببرند. این اعتراض به نظرم فقط درباره یک وسیله نیست. جیسون بلد است همه چیز را برای بقا آماده کند، اما نمی تواند راهی برای زندگی کردن خانواده اش پیدا کند.
ای کاش فیلم این درگیری پدر و پسر را بیشتر بسط می داد، چون ظرفیت داشت تبدیل به مهم ترین کشمکش انسانی داستان شود.
شخصیت پردازی در فیلم آخرین خانه
جیسون به نظرم بهترین شخصیت فیلم است. مردی منزوی که حتی اسم بسیاری از همسایه هایش را نمی داند و فرزندانش هم اطلاعات زیادی درباره گذشته اش ندارند. بچه ها تازه در جریان بحران متوجه می شوند که او زمانی ماهیگیر بوده است.
جیسون از آن آدم هایی است که محبت را بیشتر با عمل نشان می دهد تا حرف زدن. قایقش را برای هزینه خانواده فروخته و وقتی بحران شروع می شود تقریبا تمام وجودش را صرف زنده نگه داشتن آنها می کند. می شود او را مردی دانست که بلد است خانواده اش را زنده نگه دارد، اما باید دوباره یاد بگیرد چگونه با آنها زندگی کند.

آن با بازی گرتا لی مکمل خوبی برای اوست. جیسون بیشتر دنبال ساختن، شکار و کنترل شرایط است، اما آن بیشتر به حفظ تعادل خانواده، کشاورزی و سازگار شدن با وضعیت فکر می کند. اگر جیسون بدون توقف به جلو می رود، آن کسی است که گاهی مجبورش می کند دوباره به آدم های اطرافش نگاه کند.
روث بیشتر نماینده نگاه متفاوتی به موجودات بیرون است. او آنها را صرفا هیولا نمی بیند و از همان کودکی احتمال می دهد شاید این موجودات دشمن انسان نباشند.
گراهام هم نماینده میل به آزادی است. او دیگر حاضر نیست فقط برای زنده ماندن پشت دیوارهای خانه بماند. به همین دلیل برای من او فقط یک نوجوان سرکش نیست، بلکه مهم ترین مخالف نگاه پدرش به زندگی است.
انسان و طبیعت
در ابتدا ممکن است موجودات فیلم را مهاجمانی ببینیم که جهان انسان ها را گرفته اند، اما هرچه جلوتر می رویم این نگاه تغییر می کند. طبیعت با ناپدید شدن انسان ها دوباره برمی گردد و موجوداتی که ابتدا تهدید به نظر می رسند، شاید اصلا دشمنی که تصور می کردیم نباشند.
این موضوع در پایان به تصمیم جیسون می رسد. او موجودی را که وارد خانه شده گیر می اندازد و ابتدا می خواهد با زور از او برای فرار استفاده کند. اما در آخر حرف های دخترش را به یاد می آورد و تصمیم می گیرد او را نکشد. موجود هم راه خروج را باز می کند.
ایده پایان را دوست داشتم. جیسون تمام فیلم تلاش کرده هر مشکلی را کنترل کند، اما در نهایت زمانی نجات پیدا می کند که دست از کنترل کردن برمی دارد و به چیزی که نمی فهمد اعتماد می کند.
مشکل اینجاست که فیلم کمی سریع به این نتیجه می رسد. دوست داشتم تغییر نگاه جیسون و رابطه انسان ها با این موجودات در طول داستان بیشتر زمینه سازی شود. پایان معنا دارد، اما مسیر رسیدن به آن می توانست قوی تر باشد.
حرف آخر
«آخرین خانه» برای من بیشتر از آن فیلم هایی است که بعد از پایانشان به چیزی فکر می کنم که می توانستند باشند.
ایده یک خانواده که سال ها در خانه گرفتار شده، بازگشت طبیعت، موجودات ناشناخته و پدری که همه چیز را برای زنده نگه داشتن خانواده اش قربانی می کند، مواد اولیه یک فیلم علمی تخیلی خیلی خوب را فراهم کرده است.
بعضی از این ایده ها هم جواب می دهند. جیسون شخصیت خوبی است، تقابل زنده ماندن و زندگی کردن جذاب است و استفاده از دریا و ماهیگیری در طول داستان را دوست داشتم. اما فیلم مدام ایده های خوبی پیدا می کند و قبل از اینکه از ظرفیت کاملشان استفاده کند سراغ ایده بعدی می رود.
برای من «آخرین خانه» فیلم بدی نیست و یک بار دیدنش می تواند سرگرم کننده باشد، اما ایده اولیه اش ظرفیت فیلم خیلی بهتری را داشت.
شما چه فکری میکنید؟در کانت ها برای ما بنویسید!




WIDESHOT CONVERSATION
گفت و گو درباره این مقاله
دیدگاه های دقیق و محترمانه، گفت و گو را ارزشمندتر می کنند.با حساب کاربری خود وارد شوید تا نظرتان را برای تحریریه و دیگر خوانندگان بنویسید.
هنوز نظری منتشر نشده است
اولین نفری باشید که درباره این مقاله گفت و گو را آغاز می کند.