فیلم داستان های موازی (Parallel Tales) ساخته جدید اصغر فرهادی، فیلمساز ایرانی و برنده دو جایزه اسکار است و من خیلی خرسندم که توانستم فیلم جدید او را ببینم و اینجا تجربه ام از تماشای آن را با شما به اشتراک بگذارم.
داستان های موازی از نظر فرم داستانگویی ایده جذابی دارد، اما در مفاهیم همچنان رد دغدغه های همیشگی فرهادی را میبینیم؛ قضاوت، سوءظن، خیانت و از بین رفتن اعتماد. با این حال چیزی که این فیلم را برای من متفاوت میکند یک ایده مهم تر است: داستانی که ابتدا از دل واقعیت ساخته میشود، اما بعد خودش برمیگردد و شروع به تغییر دادن همان واقعیت میکند.

فیلم به شکل آزاد از قسمت ششم مجموعه Dekalog کیشلوفسکی و نسخه بلند آن یعنی A Short Film About Love الهام گرفته است. از طرف دیگر، نگاه کردن به زندگی آدم های ساختمان روبرو با دوربین، ناخودآگاه Rear Window هیچکاک را هم به یاد می آورد.
اما فرهادی این ایده را وارد جهان خودش میکند.
سیلوی نویسنده ای است که برای پیدا کردن ایده رمان جدیدش زندگی سه نفر را در ساختمان روبروی خانه اش تماشا میکند؛ نیتا، نیکولا و تئو. او فقط تکه هایی از زندگی آنها را میبیند، اما جاهای خالی را با تخیل خودش پر میکند. نیتا در داستان او تبدیل به آنا میشود، نیکولا به پیر و تئو به کریستف.
اینجاست که یکی از مهم ترین موضوعات سینمای فرهادی دوباره ظاهر میشود: قضاوت بر اساس اطلاعات ناقص.
سیلوی آدم ها را از دور میبیند و از همان چند تصویر محدود، روابط و شخصیتشان را حدس میزند. وقتی فیلم زندگی واقعی آنها را به موازات داستان سیلوی نشان میدهد، متوجه میشویم فاصله این خیال با واقعیت چقدر زیاد است.
این ایده را در فیلم های قبلی فرهادی هم دیده ایم. در درباره الی، بخش زیادی از شناخت ما از الی بر اساس اطلاعات ناقصی است که دیگران درباره او دارند. بعد از ناپدید شدنش هم هرکس تلاش میکند با همان اطلاعات محدود درباره او قضاوت کند.
در جدایی نادر از سیمین هم نادر وقتی پدرش را بسته و بیهوش میبیند، راضیه در خانه نیست و مقداری پول هم گم شده، به این نتیجه میرسد که راضیه پول را برداشته است. قضاوت او کاملا بی دلیل نیست، اما اطلاعاتش ناقص است؛ چون در واقع سیمین قبلا آن پول را برداشته بود.
داستان های موازی همین ایده را یک قدم جلوتر میبرد. سیلوی فقط قضاوت نمیکند؛ قضاوتش را تبدیل به داستان میکند. بعد همان داستان وارد زندگی آدم هایی میشود که از روی آنها نوشته شده است.
وقتی داستان شروع به ساختن واقعیت میکند
گذشته سیلوی نقش مهمی در نوع نگاهش دارد. او در کودکی شاهد بحران رابطه پدر و مادرش بوده و پدرش بعد از جدایی هم خانه ای روبروی محل زندگی همسر سابقش گرفته بود و او را از دور تماشا میکرد.

یعنی سیلوی وقتی نیتا و دو مرد اطرافش را میبیند، فقط چیزی را که جلوی چشمش است تحلیل نمیکند. تجربه های گذشته خودش را هم وارد آن میکند.
اما جذاب ترین بخش فیلم برای من از جایی شروع میشود که داستان سیلوی به دست آدم های واقعی میرسد.
تا اینجا واقعیت باعث ساخته شدن داستان شده بود. حالا داستان شروع میکند به تغییر دادن واقعیت.
نیکولا داستانی را میخواند که براساس زندگی خودش نوشته شده و در آن رابطه اش با نیتا با خیانت گره میخورد. حتی اگر بداند که داستان خیالی است، همان احتمال وارد ذهنش میشود. از آن به بعد رفتار نیتا را با نگاه دیگری میبیند و شک آرام آرام وارد رابطه شان میشود.
این یکی از نکات جالب فیلم است. گاهی یک احتمال کافی است تا نگاه ما به تمام اتفاقات بعدی تغییر کند.
تئو هم بعد از خواندن داستان دیگر نیتا را مثل قبل نمیبیند. سوال جالب اینجاست که آیا داستان میل تازه ای در او ایجاد کرده یا فقط چیزی را در ذهنش فعال کرده که قبلا هرگز جدی نگرفته بود؟
فرهادی این تغییر را فقط با دیالوگ نشان نمیدهد. کم کم ما هم نیتا را بیشتر از زاویه نگاه تئو میبینیم؛ در حمام، هنگام لباس عوض کردن یا موقعیت هایی که بدن او بیشتر در مرکز نگاه قرار میگیرد. برای من جذاب است که فیلم برای لحظاتی ما را هم وارد نگاه تئو میکند.
اما این نگاه در نهایت از خیال بیرون می آید و تبدیل به رفتار واقعی میشود. تئو به نیتا تعرض میکند و برخلاف میل او سعی میکند او را ببوسد. کمی بعد خودش هم میفهمد چه کاری کرده، اما دیگر نمیشود اتفاق را پاک کرد.
اینجا داستان سیلوی دیگر فقط یک داستان نیست. چیزی که زمانی فقط روی کاغذ وجود داشت، حالا بر رفتار یک انسان واقعی اثر گذاشته است.
آدام؛ پل میان داستان و واقعیت
آدام به نظرم یکی از جالب ترین شخصیت های فیلم است.
او سابقه زندان دارد و از همان ابتدا مشخص است شخصیتی دارد که دوست دارد خودش را وارد ماجراها کند. وقتی با نوشته سیلوی آشنا میشود، شیفته داستان میشود و آن را از فضای خصوصی نویسنده بیرون می آورد.

اگر آدام نبود، شاید داستان سیلوی هیچ وقت به دست نیتا، نیکولا و تئو نمیرسید. برای همین میتوان او را حلقه اتصال خیال و واقعیت دانست.
مسیر داستان تقریبا اینطور شکل میگیرد: سیلوی آنها را میبیند، درباره شان خیال پردازی میکند، داستان را مینویسد، آدام آن را منتقل میکند، آدم های واقعی آن را میخوانند و بعد رفتارشان تحت تاثیر همان داستان تغییر میکند.
خود آدام هم بیرون از این چرخه باقی نمیماند. او شروع به تماشای نیتا میکند و کم کم مرز بین شخصیت داستانی و زن واقعی برایش کمرنگ میشود.
در پایان هم با وجود تمام اتفاقاتی که افتاده، باز سراغ قصه گویی میرود و با نوشته هایش به سراغ آدم جدیدی میرود. انگار ماجراجویی او تمام نشده؛ فقط شکلش عوض شده است.
نیتا؛ تفاوت میان دیدن و قضاوت کردن
یکی از چیزهایی که در فیلم خیلی دوست داشتم تفاوت میان نیتای واقعی و آنا، شخصیت داستان سیلوی بود.
آنا در داستان زنی است که مدام از دریچه میل و خیانت دیده میشود. اما نیتای واقعی شخصیت متفاوتی دارد.
او هم به آدم ها علاقه دارد، آنها را تماشا میکند و به صدا و قدم زدنشان توجه دارد. ولی نگاه او با نگاه سیلوی فرق دارد.
سیلوی آدم ها را میبیند و جاهای خالی زندگی آنها را با فرضیه و داستان پر میکند. نیتا آدم ها را میبیند و بیشتر به خود آنها علاقه مند میشود.
این تفاوت میان دیدن و قضاوت کردن برای من یکی از نکات ظریف فیلم بود.
بحران رابطه نیتا و نیکولا هم فقط به رفتار تئو محدود نمیشود. نیتا متوجه میشود که نیکولا مدتی است به او شک دارد و سوال ها و رفتارهایش نشان میدهد که اعتماد قبلی میانشان از بین رفته است.
از طرف دیگر، واکنش نیکولا به تعرض تئو هم چیزی نیست که نیتا بتواند به راحتی بپذیرد. برای همین فروپاشی رابطه آنها نتیجه یک اتفاق واحد نیست. اعتماد از قبل ترک خورده و داستان سیلوی فقط این ترک ها را عمیق تر کرده است.
صدایی مصنوعی که واقعی به نظر میرسد
یکی از نکات بسیار جالب فیلم برای من شغل نیتا، نیکولا و تئو است.
آنها Foley Artist هستند؛ یعنی برای تصاویر فیلم صداهایی میسازند که واقعی به نظر برسند. صدای قدم زدن، برخورد اشیا و چیزهایی که ما هنگام تماشای فیلم معمولا فکر نمیکنیم ممکن است بعدا ساخته شده باشند.

آنها چیزی مصنوعی میسازند تا واقعی به نظر برسد. این دقیقا شبیه کاری است که سیلوی انجام میدهد.
او تکه هایی واقعی از زندگی آدم ها را میگیرد و بین آنها داستانی میسازد که وجود خارجی ندارد. اما وقتی این داستان به اندازه کافی باورپذیر میشود، آدم های واقعی هم تحت تاثیرش قرار میگیرند.
حتی خود سینما هم همین کار را میکند. ما میدانیم چیزی که میبینیم ساختگی است، اما اگر فیلم کارش را درست انجام دهد برای مدتی آن را باور میکنیم. داستان های موازی مدام با همین مرز میان واقعیت و داستان بازی میکند.
یکی از جزئیات خوبی که در پایان فیلم به این موضوع برمیگردد، کابل است.
در داستان سیلوی، بعد از خیانت، مرد قربانی با کابل به سراغ مرد دیگر میرود. در پایان فیلم هم وقتی نیکولا از تئو میخواهد او را با ماشین جایی ببرد، پایش به کابل گیر میکند.
همان لحظه ما هم یاد داستان می افتیم. فرهادی ادامه ماجرا را نشان نمیدهد و همین ابهام به نظرم درست است؛ چون حالا ما هم با دیدن یک نشانه کوچک شروع به ساختن ادامه داستان در ذهن خودمان میکنیم.
کارگردانی و مشکل ریتم
از نظر کارگردانی، یکی از نقاط قوت همیشگی فرهادی یعنی بازی گرفتن از بازیگران در این فیلم هم دیده میشود. بازی ها کنترل شده اند و واکنش ها معمولا متناسب با موقعیت هستند.

استفاده از دوربین و مفهوم نگاه کردن هم بخش مهمی از فیلم است. ابتدا سیلوی دیگران را تماشا میکند، بعد آدام جای او را میگیرد و در ادامه خود شخصیت ها شروع به زیر نظر گرفتن یکدیگر میکنند.
تدوین میان داستان سیلوی و زندگی واقعی شخصیت ها هم در بهترین لحظات فیلم خوب کار میکند، مخصوصا وقتی رفتار خیالی و واقعی آنها کنار هم قرار میگیرد.
اما مشکل اصلی فیلم برای من ریتم آن است.
فیلم حدود دو ساعت و بیست دقیقه زمان دارد و در بعضی بخش ها این طولانی بودن کاملا احساس میشود. رفت و آمدهای آدام، تکرار سوءظن ها و بعضی مسیرهای منتهی به بحران میتوانست فشرده تر باشد.
فرهادی در فیلم هایی مثل جدایی نادر از سیمین و درباره الی معمولا هر اتفاق تازه را طوری وارد داستان میکند که اطلاعات قبلی ما تغییر کند و فشار بیشتر شود. اینجا این ماشین داستانی همیشه با همان قدرت کار نمیکند.
در بعضی قسمت ها حس میکردم فیلم ایده اصلی اش را به من فهمانده، اما هنوز دارد شکل دیگری از همان ایده را تکرار میکند. همین مسئله باعث میشود داستان های موازی برای من به قدرت بهترین آثار فرهادی نرسد.
حرف آخر
داستان های موازی برای من فیلمی بود با یک ایده مرکزی بسیار جذاب: ما از روی واقعیت داستان میسازیم، اما داستان هایی که میسازیم هم میتوانند برگردند و واقعیت را تغییر دهند.
سیلوی از چند تصویر ناقص، داستانی خیالی میسازد. آدام آن را وارد زندگی واقعی آدم ها میکند و بعد شک، میل و ترسی که ابتدا فقط روی کاغذ وجود داشت کم کم وارد رفتار آنها میشود.
برای من بهترین بخش های فیلم همین جاها بود؛ تغییر نگاه تئو به نیتا، بدگمانی نیکولا، شیفتگی آدام به داستان، تفاوت نگاه نیتا و سیلوی و حتی Foley و ساختن صدایی مصنوعی که قرار است واقعی به نظر برسد.
فیلم البته بی نقص نیست. ریتم در بخش هایی افت میکند و بعضی خطوط داستانی میتوانستند فشرده تر باشند. از نظر قدرت درام و تاثیر احساسی هم برای من هنوز به جدایی نادر از سیمین و درباره الی نمیرسد.
ولی ایده ای دارد که بعد از تمام شدن فیلم در ذهن میماند.
شاید مشکل فقط این نباشد که ما درباره دیگران داستان هایی در ذهنمان میسازیم.
گاهی خطر اصلی از جایی شروع میشود که خودمان هم آن داستان ها را باور میکنیم.
با وایدشات همراه باشید!




WIDESHOT CONVERSATION
گفت و گو درباره این مقاله
دیدگاه های دقیق و محترمانه، گفت و گو را ارزشمندتر می کنند.با حساب کاربری خود وارد شوید تا نظرتان را برای تحریریه و دیگر خوانندگان بنویسید.
هنوز نظری منتشر نشده است
اولین نفری باشید که درباره این مقاله گفت و گو را آغاز می کند.