واید شات WIDESHOT
نقد قسمت اول صد سال تنهایی

نقد

نقد قسمت اول صد سال تنهایی | آیا وفاداری به مارکز کافی است؟

وفاداری چشمگیر است، اما آیا سریال زبان تصویری خودش را پیدا کرده؟

قسمت اول «صد سال تنهایی» با احترام زیادی به رمان گابریل گارسیا مارکز ساخته شده است. در این نقد، کتاب و سریال را کنار هم می گذارم تا ببینم این وفاداری کجا به نفع اقتباس است و کجا ممکن است جلوی استقلال تصویری آن را بگیرد.

اسماعیل بهمئی 21 مرداد 1405 8 دقیقه مطالعه
این مقاله را به کتابخانه شخصی خود اضافه کنید.

در نقد قسمت اول فصل اول صد سال تنهایی و قسمت های بعدی این سریال، سعی من این است که کتاب را با سریال مقایسه کنم. یعنی ابتدا بخش مربوط به هر قسمت را در رمان می خوانم و بعد سراغ سریال می روم تا ببینم سازندگان چه چیزهایی را حفظ کرده اند، چه چیزهایی را تغییر داده اند و مهم تر از همه، آیا وفاداری زیاد به کتاب واقعا باعث شده با اقتباس بهتری روبرو باشیم یا نه.

«صد سال تنهایی» مشهورترین رمان گابریل گارسیا مارکز و یکی از مهم ترین آثار قرن بیستم است. داستان چند نسل از خانواده بوئندیا را در روستای خیالی ماکوندو دنبال می کند؛ جهانی که در آن اتفاقات عجیب و غیرممکن آن قدر عادی روایت می شوند که انگار بخشی از زندگی روزمره هستند. همین رئالیسم جادویی احتمالا یکی از سخت ترین چیزهایی است که سریال باید بتواند از نثر مارکز به تصویر منتقل کند.

چیزی که خودم مدت ها به خاطرش خواندن کتاب را عقب می انداختم، اسم شخصیت ها بود. انگار همه اسم ها از روی هم کپی شده اند و بعضی وقت ها واقعا نمی دانی درباره کدام خوزه آرکادیو یا آئورلیانو می خوانی. بعدا فهمیدم برای من بهترین راه این است که از همان ابتدا شجره نامه را کامل بررسی نکنم و هر وقت به اسم جدیدی رسیدم، فقط همان موقع جای شخصیت را در شجره پیدا کنم. این طوری کتاب خیلی کمتر ترسناک می شود!

هشدار اسپویل: از اینجا به بعد هم کتاب و هم قسمت اول سریال اسپویل می شود.

شروع صد سال تنهایی؛ چرا دو فلش فوروارد؟

سریال برخلاف رمان با تصویری کوتاه از انتهای داستان شروع می شود؛ خانه ای که در حال نابودی است و آئورلیانو که مشغول خواندن نوشته ای درباره سرنوشت خانواده بوئندیاست. بیشتر از این وارد جزئیاتش نمی شوم، چون آن وقت بخش بزرگی از داستان لو می رود.

نقد قسمت اول صد سال تنهایی

این تغییر از همان ابتدا یکی از سوال های اصلی من درباره اقتباس را شکل داد. مارکز خودش هم رمان را با یک فلش فوروارد بسیار معروف شروع می کند: سرهنگ آئورلیانو بوئندیا مقابل جوخه اعدام ایستاده و به روزی فکر می کند که پدرش او را برای کشف یخ برده بود. به نظرم همین شروع به اندازه کافی مرموز و قدرتمند است. سریال اما قبل از آن، تصویری دیگر از آینده را اضافه می کند و برای من سوال این است که چرا باید در فاصله ای به این کوتاهی دو بار به آینده برویم.

فلش فوروارد اصلی مارکز فقط برای ایجاد کنجکاوی نیست. از همان شروع به ما می گوید که در این داستان قرار نیست زمان همیشه مستقیم جلو برود و گذشته، حال و آینده مدام به هم وصل می شوند. به همین دلیل اضافه کردن یک راز دیگر قبل از آن، حداقل برای من کمی از قدرت همان شروع اصلی کم می کند.

بعد به عروسی اورسولا و خوزه آرکادیو بوئندیا می رسیم. مارکز می گوید عروسی سه شب و سه روز طول کشیده، اما سریال فقط بخشی کوتاه از آن را نشان می دهد و به نظرم کاملا کافی است. اینجا اتفاقا نمونه خوبی از جایی است که اقتباس لازم نیست همه چیز را عینا نمایش دهد. اطلاعات مربوط به گذشته خانواده ها هم تا اینجا حذف یا بسیار فشرده شده اند و ریتم سریال از این بابت بهتر شده است.

ماکوندو و اولین آزمون رئالیسم جادویی

نگرانی خانواده اورسولا درباره به دنیا آمدن بچه ای با دم ایگوانا تقریبا همان مسیری را طی می کند که در رمان داریم و در نهایت ماجرا به کشته شدن پرودنسیو آگیلار می رسد. اما بخش جذاب تر برای من بعد از مرگ او شروع می شود؛ جایی که روحش دوباره ظاهر می شود.

این اولین آزمون جدی سریال برای نمایش رئالیسم جادویی مارکز است و به نظرم تا اینجا از پس آن برمی آید. نکته مهم این نیست که صرفا یک روح را روی تصویر ببینیم. چیزی که جهان مارکز را متفاوت می کند این است که اتفاق غیرممکن خیلی زود مثل بخشی از واقعیت پذیرفته می شود. سریال هم سعی نمی کند حضور پرودنسیو را تبدیل به یک صحنه ترسناک معمولی کند و همین انتخاب به فضای رمان نزدیک است.

خودم یکی از چیزهایی که بیشتر از همه در ادامه سریال منتظرش هستم همین است: اینکه صحنه های عجیب تر کتاب قرار است چگونه تصویر شوند.

بعد از مهاجرت خانواده، آنها در جستجوی دریا راه می افتند و در نهایت جایی ساکن می شوند که بعدها ماکوندو نام می گیرد. این بخش در سریال فشرده تر شده و به نظرم تصمیم درستی است. با این حال یک چیز را واقعا دوست داشتم ببینم: دهکده ای که خوزه آرکادیو بوئندیا در خواب می بیند و خانه هایش از شیشه ساخته شده اند. نمی دانم چرا انتظار داشتم سریال حداقل تصویری کوتاه از آن به ما نشان بدهد. شاید هم نمایش چیزی که در ذهن هر خواننده شکل متفاوتی دارد، بیشتر از آنکه کمک کند به تخیل مارکز ضربه بزند؛ هرچند هنوز فکر می کنم دیدنش می توانست جذاب باشد.

ملکیادس؛ وقتی سریال به تصویر اعتماد می کند

بعد به حضور کولی ها و مهم تر از همه ملکیادس می رسیم. در رمان، ورود آنها زودتر اتفاق می افتد اما سریال ترتیب بعضی اتفاقات را تغییر داده و ابتدا بخش هایی را نشان می دهد که از نظر زمانی جلوتر هستند. به نظرم این تغییر برای روایت تلویزیونی جواب می دهد، هرچند خود مارکز هم علاقه زیادی دارد که خط زمانی را به هم بریزد.

یکی از شخصیت هایی که واقعا منتظر بودم ببینم ملکیادس بود. تصویری که از او هنگام خواندن کتاب در ذهنم ساخته بودم خیلی با چیزی که سریال نشان می دهد فرق داشت، اما نسخه سریال هم برایم جذاب است. احتمالا از این به بعد وقتی دوباره کتاب را بخوانم، همین چهره به زور خودش را وارد ذهنم می کند؛ یکی از همان اتفاقاتی که اقتباس های تصویری با تخیل خواننده انجام می دهند.

نمایش آهنرباها هم یکی از بهترین بخش های تصویری این قسمت است. اشیا فلزی با حرکت ملکیادس جان می گیرند و به سمت آهنربا کشیده می شوند و سریال برای چند لحظه همان حس شگفتی را که مردم ماکوندو نسبت به اختراعات کولی ها دارند به بیننده منتقل می کند. اینجا دیگر سریال فقط نثر مارکز را بازگو نمی کند و از تصویر برای ساختن همان حس استفاده می کند؛ چیزی که دوست دارم در ادامه بیشتر ببینم.

ماجراجویی های خوزه آرکادیو بوئندیا با آهنربا و ابزارهای ملکیادس هم با حفظ جزئیات زیادی از کتاب وارد سریال شده اند. شخصیت او از همین قسمت شکل می گیرد؛ مردی که هر کشف تازه ای می تواند تمام زندگی اش را برای مدتی تحت تاثیر قرار دهد و بعد او را به ماجراجویی دیگری بکشاند.

آئورلیانو هم در همین قسمت به دنیا می آید و سریال با چند نمای مونتاژی خیلی سریع او را در سنین مختلف جلو می برد. این انتخاب را دوست داشتم، چون بدون صرف زمان زیاد او را به یکی از شخصیت های اصلی داستان تبدیل می کند. سریال با آئورلیانو در برابر جوخه اعدام شروع می شود و دوباره با همان تصویر به پایان می رسد.

در پایان همچنین توانایی او برای پیش بینی بعضی اتفاقات آینده مطرح می شود. ابتدا احساس کردم این کار بخشی از تعلیق داستان را از بین می برد و درباره سرنوشت او اطلاعات زیادی به ما می دهد. اما هر چه بیشتر به ساختار رمان فکر می کنم، می بینم شاید اساسا قرار نیست سوال اصلی همیشه این باشد که «چه اتفاقی برای آئورلیانو می افتد؟». مارکز بارها آینده شخصیت ها را از قبل به ما می گوید و جذابیت بیشتر در این است که ببینیم آنها چگونه به آن نقطه می رسند. با این حال هنوز فکر می کنم سریال گاهی می توانست کمی بیشتر به ابهام اعتماد کند.

وفاداری به مارکز؛ نقطه قوت یا محدودیت؟

یکی دیگر از نکات مهم قسمت اول استفاده زیاد از نریشن و جمله های مستقیم رمان است. از یک طرف این کار کمک کرده لحن مارکز حفظ شود و بعضی جمله هایی که تقریبا غیرممکن است فقط با تصویر منتقل شوند از بین نروند. از طرف دیگر همین موضوع یک سوال برایم ایجاد می کند: آیا یک اقتباس تصویری باید برای حفظ روح کتاب تا این حد به خود نثر تکیه کند؟

این شاید مهم ترین سوالی باشد که بعد از قسمت اول برای من باقی مانده است. سریال به شکل واضحی می خواهد به رمان وفادار بماند و بخش زیادی از جزئیات آن را حفظ کرده است. این وفاداری در خیلی از جاها جواب می دهد، اما به نظرم یک اقتباس خوب نباید فقط نسخه تصویری کتاب باشد. سینما و تلویزیون زبان خودشان را دارند و جاهایی مثل صحنه آهنرباها نشان می دهند که سریال وقتی به تصویر اعتماد می کند، چقدر می تواند جذاب باشد.

حرف آخر

قسمت اول «صد سال تنهایی» تا اینجا اقتباسی بسیار وفادار است و در بعضی لحظات، مخصوصا نمایش آهنرباها و مواجهه با رئالیسم جادویی، می تواند شگفتی نثر مارکز را به تصویر تبدیل کند. مهم تر از همه هم مشخص است که سازندگان نسبت به متن اصلی احترام زیادی دارند.

اما هنوز برای قضاوت درباره کل سریال زود است. چیزی که بیشتر از همه می خواهم در قسمت های بعدی ببینم این است که آیا سریال فقط به دنبال بازسازی دقیق رمان باقی می ماند یا کم کم می تواند برای جهان عجیب مارکز زبان تصویری مخصوص خودش را پیدا کند. برای من پاسخ همین سوال مشخص می کند که با یک اقتباس صرفا وفادار روبرو هستیم یا یک سریال واقعا خوب.

با وایدشات همراه باشید!

اسماعیل بهمئی

سلام، من اسماعیل بهمئی هستم. سینما برای من فقط یک سرگرمی نیست؛ بلکه راهی برای کشف داستان‌ها و نگاه‌های متفاوت به جهان هستند. سال‌هاست که آثار مختلف را دنبال می‌کنم و در این وبلاگ تلاش می‌کنم تجربه و دیدگاه خودم را در قالب نقد، تحلیل و معرفی با دیگر علاقه‌مندان به اشتراک بگذارم.

شما چه فکری می کنید؟

0 واکنش

برای ثبت واکنش، یکی از گزینه ها را انتخاب کنید.

WIDESHOT CONVERSATION

گفت و گو درباره این مقاله

دیدگاه های دقیق و محترمانه، گفت و گو را ارزشمندتر می کنند.
0نظر منتشر شده

هنوز نظری منتشر نشده است

اولین نفری باشید که درباره این مقاله گفت و گو را آغاز می کند.