واید شات WIDESHOT
نقد فیلم شیفتگی (Obsession ۲۰۲۵)؛ بررسی فیلم ترسناک وسواس!
نقد نقد فیلم

نقد فیلم شیفتگی (Obsession ۲۰۲۵)؛ بررسی فیلم ترسناک وسواس!

اسماعیل بهمئی 13 دقیقه مطالعه

اطلاعات اثر

عنوان فارسی
شیفتگی
عنوان انگلیسی
Obsession
سال انتشار
۲۰۲۵
کارگردان
Curry Barker
نویسنده
Curry Barker
بازیگران
Michael Johnston، Inde Navarrette، Cooper Tomlinson
ژانر
وحشت فراطبیعی، وحشت روان‌شناختی، عاشقانه
کشور
ایالات متحده آمریکا

امتیازها

IMDb۷٫۹

عاشقانه‌ای که خیلی زود چهره ترسناکش را نشان می‌دهد

فیلم «شیفتگی» یا Obsession از آن فیلم‌هایی است که خیلی زود مسیر واقعی خودش را نشان می‌دهد. من در دقایق ابتدایی فکر می‌کردم قرار است با یک عاشقانه جوانانه و شاید کمی فانتزی روبه‌رو شوم؛ داستان پسری کم‌رو که نمی‌تواند احساسش را به دختری که دوست دارد بگوید و حالا قرار است یک اتفاق جادویی همه چیز را تغییر دهد. اما فیلم خیلی زود روی دیگرش را نشان می‌دهد. اینجا قرار نیست عشق نجات‌دهنده باشد. قرار نیست آرزوها زندگی را زیباتر کنند. در «شیفتگی»، عشق شبیه چیزی است که آرام‌آرام از کنترل خارج می‌شود، به بدن آدم می‌چسبد، نفس را تنگ می‌کند و در نهایت به کابوس تبدیل می‌شود.

برای من جذابیت اصلی فیلم دقیقاً در همین پارادوکس بود؛ یک عاشقانه ترسناک. ترکیبی که شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد، اما هرچه جلوتر می‌رویم، می‌فهمیم چقدر ظرفیت دارد. عشق همیشه در سینما با زیبایی، فداکاری و رنج شیرین همراه بوده، اما Obsession سراغ طرف تاریک‌تر ماجرا می‌رود؛ جایی که دوست داشتن دیگر فقط احساس نیست، کنترل است. جایی که علاقه، اگر از حد بگذرد، نه‌تنها زیبا نیست، بلکه می‌تواند ترسناک‌ترین چیز دنیا باشد. راستش را بخواهید، بعد از تمام شدن فیلم حس کردم با اثری روبه‌رو بوده‌ام که شاید بتوان مدت‌ها درباره ایده‌اش حرف زد، اما خودم جرئت ندارم خیلی زود دوباره سراغش بروم.

داستان فیلم درباره بیر با بازی مایکل جانستون است؛ پسری خجالتی، کم‌حرف و درگیر افسردگی که مدت‌هاست به نیکی، با بازی ایندی ناوارته، علاقه دارد. بیر از آن شخصیت‌هایی است که بیشتر از آنکه زندگی کند، در ذهن خودش زندگی می‌کند. او حرف‌هایی دارد که نمی‌تواند بزند، احساساتی دارد که بلد نیست بیان کند و هر بار که فرصتی برای نزدیک شدن به نیکی پیدا می‌کند، اضطراب و کم‌رویی رشته کلام را از دستش بیرون می‌کشد. دوستش یان، با بازی کوپر تاملینسون، تلاش می‌کند او را هل بدهد، کمکش کند و حتی در ابتدای فیلم با کمک یک پیشخدمت شرایطی شبیه تمرین اعتراف عاشقانه برایش می‌سازد، اما مشکل بیر فقط نداشتن جمله مناسب نیست. مشکل این است که او در برابر نیکی از درون فرو می‌ریزد.

آرزویی که قرار بود عشق بیاورد، اما نفرین شد

نقد فیلم شیفتگی

شروع فیلم در ظاهر شبیه یک قصه آشناست: پسر کم‌رو، دختر محبوب، دوست کمک‌کننده و یک عشق نگفته. اما ورود وسیله‌ای به نام «یک آرزو» همه چیز را تغییر می‌دهد. بیر قصد دارد برای جبران گردنبند گم‌شده نیکی، هدیه‌ای برای او بخرد و در همین مسیر با چیزی روبه‌رو می‌شود که روی آن نوشته شده ابتدا آرزو کنید و بعد آن را از وسط بشکنید. ایده در ظاهر کودکانه و حتی کمی بامزه است، اما فیلم خیلی زود نشان می‌دهد قرار نیست با یک فانتزی شیرین طرف باشیم.

بیر شبی که نیکی را به خانه می‌رساند، آرزو می‌کند نیکی او را بیشتر از همه در دنیا دوست داشته باشد. آرزویی که برای یک عاشق خجالتی شاید طبیعی به نظر برسد، اما در جهان فیلم تبدیل به یک نفرین می‌شود. این همان نقطه‌ای است که عنوان «شیفتگی» معنای واقعی خودش را پیدا می‌کند. نیکی عاشق بیر می‌شود، اما نه آن‌طور که در یک داستان عاشقانه انتظار داریم. عشق او آرام، طبیعی یا انسانی نیست. چیزی در وجودش جابه‌جا شده؛ انگار خودش نیست و تبدیل شده به تصویری که آرزوی بیر از او ساخته است.

فیلم در همین‌جا موفق می‌شود از یک ایده فانتزی، وحشتی روانی بسازد. چون ترس اصلی فیلم از هیولا، قاتل نقاب‌دار یا موجودی ماورایی نمی‌آید؛ ترس از انسانی می‌آید که بیش از حد دوستت دارد. بیش از حد می‌خواهدت. بیش از حد به تو نیاز دارد. و اگر کوچک‌ترین فاصله‌ای احساس کند، ممکن است هم به خودش آسیب بزند، هم به تو. این همان چیزی است که Obsession را از یک عاشقانه معمولی جدا می‌کند؛ فیلم عشق را نه به عنوان پناهگاه، بلکه به عنوان یک فضای خفه‌کننده نشان می‌دهد.

از اینجا به بعد داستان لو می‌رود

نقد فیلم شیفتگی

از اینجا به بعد بخشی از داستان و پایان فیلم لو می‌رود، پس اگر هنوز Obsession را ندیده‌اید، بهتر است ادامه نقد را بعد از تماشا بخوانید.

هنگام تماشای فیلم، چند بار یاد Misery افتادم. در آن فیلم هم با نوعی عشق بیمارگونه طرف بودیم؛ عشقی بت‌ساز، خفه‌کننده و خطرناک که در ظاهر از ستایش شروع می‌شود، اما خیلی زود به اسارت و خشونت می‌رسد. در «شیفتگی» هم رابطه بیر و نیکی همین مسیر را طی می‌کند، با این تفاوت که نیکی قربانی آرزوی بیر است. او خود واقعی‌اش نیست. انگار بخشی از وجودش زیر لایه‌ای از عشق تحمیلی دفن شده و فقط در لحظاتی کوتاه، مخصوصاً وقتی خواب است، می‌تواند از آن وضعیت بیرون بزند و از بیر بخواهد که نجاتش دهد؛ حتی اگر این نجات به معنای مرگ باشد.

این بخش از فیلم برای من از ترسناک‌ترین ایده‌های داستان بود. چون بیر کم‌کم می‌فهمد چیزی که به دست آورده عشق نیست. نیکی همان نیکی‌ای نیست که او دوست داشت. او بارها می‌گوید که نیکی باید به خودش برگردد، چون او خود واقعی نیکی را دوست دارد، نه این نسخه افراطی و ازخودبی‌خود را. اما دردناک‌ترین بخش ماجرا اینجاست که بیر خیلی دیر می‌فهمد نیکی واقعی اصلاً آن‌طور که او خیال می‌کرد، عاشقش نبوده. حتی بعدتر مشخص می‌شود نیکی مدت‌ها با یان، دوست بیر، رابطه پنهانی داشته است. این افشاگری فقط یک پیچش داستانی ساده نیست؛ ضربه‌ای است به تمام تصوری که بیر از عشق ساخته بود. او آرزو کرده بود کسی عاشقش شود، اما در واقع با آرزویش شخصیت آن آدم را از بین برده بود.

نیکی؛ معشوقی که دیگر خودش نیست

فیلم Obsession از شخصیت نیکی به شکل خوبی برای ساختن وحشت استفاده می‌کند. نیکی در بسیاری از صحنه‌ها همزمان هم ترحم‌برانگیز است، هم ترسناک. او قربانی است، چون تحت تأثیر آرزوی بیر از خود واقعی‌اش دور شده؛ اما در همان حال تهدید هم هست، چون رفتارهایش از کنترل خارج می‌شود. وقتی از بیر بی‌توجهی می‌بیند، ناگهان به خودش آسیب می‌زند یا رفتاری شدید و غیرقابل پیش‌بینی نشان می‌دهد. فیلم هوشمندانه نشان می‌دهد عشقی که اختیار را از انسان بگیرد، دیگر عشق نیست؛ نوعی زندان است. زندانی که هم برای معشوق ترسناک است، هم برای عاشق.

نقد فیلم شیفتگی

نیکی برای من ترسناک‌ترین شخصیت فیلم بود، نه چون ذاتاً هیولاست، بلکه چون دیگر خودش نیست. او تبدیل شده به نتیجه یک آرزوی خودخواهانه. همین موضوع باعث می‌شود رابطه بیر و نیکی پیچیده‌تر از یک رابطه عاشقانه ساده باشد. بیر از یک طرف از نیکی می‌ترسد، از طرف دیگر خودش باعث این وضعیت شده است. او می‌خواهد نیکی را نجات دهد، اما فراموش نمی‌کنیم که این کابوس با خواسته خودش شروع شده. همین دوگانگی باعث می‌شود فیلم فقط درباره عشق بیمارگونه نباشد؛ درباره مسئولیت آرزوهای ما هم باشد.

در واقع، فیلم از ما می‌پرسد اگر کسی را بدون رضایت واقعی‌اش وادار کنیم دوستمان داشته باشد، آیا هنوز می‌توانیم اسمش را عشق بگذاریم؟ پاسخ فیلم روشن است: نه. آنچه بیر تجربه می‌کند، عشق نیست؛ نسخه‌ای تحریف‌شده و ترسناک از میل به دوست داشته شدن است. برای همین هم هرچه رابطه جلوتر می‌رود، عاشقانه بودن آن کمتر و کابوس‌گونه بودنش بیشتر می‌شود.

ترسی که از تاریکی نمی‌آید، از نزدیکی می‌آید

یکی از صحنه‌هایی که واقعاً در ذهنم ماند، جایی است که بیر خوابیده و نیکی بالای سرش او را تماشا می‌کند. این صحنه از آن ترس‌های کلاسیک و ساده‌ای دارد که نیاز به جلوه خاصی ندارد. فقط کافی است تصور کنی کسی که ظاهراً دوستت دارد، نیمه‌شب در سکوت بالای سرت ایستاده و نگاهت می‌کند. من در همان لحظه خودم را جای بیر گذاشتم و واقعاً حس کردم اگر جای او بودم، تا صبح جرئت نمی‌کردم چشم‌هایم را ببندم.

فیلم در چنین لحظاتی نشان می‌دهد که ترس همیشه از حمله ناگهانی نمی‌آید؛ گاهی از حضور بیش از حد نزدیک یک آدم می‌آید. از اینکه کسی آن‌قدر به تو چسبیده که دیگر نمی‌توانی نفس بکشی. صحنه دیگری که به نظرم از بهترین لحظات فیلم است، جایی است که نیکی عقب‌عقب در تاریکی فرو می‌رود و شروع به حرف زدن می‌کند. در آن لحظه، تاریکی فقط پس‌زمینه نیست؛ انگار بخشی از خود شخصیت شده است. بیر همان چیزی را می‌گوید که ما هم در ذهنمان داریم: «داری زهره‌ترکم می‌کنی.» این جمله شاید ساده باشد، اما دقیقاً واکنش درست به آن موقعیت است.

صحنه‌ای هم که بیر می‌فهمد در خانه با چسب بسته شده، از همان جنس وحشت آشنا و فیزیکی است؛ ترسی که بدن آدم آن را سریع‌تر از ذهنش می‌فهمد. ما پیش از اینکه بخواهیم تحلیل کنیم چه اتفاقی افتاده، حس خفگی و گیر افتادن را تجربه می‌کنیم. اینجا فیلم به‌خوبی از موقعیت استفاده می‌کند و نشان می‌دهد بیر در رابطه‌ای گیر افتاده که خودش آغازش کرده، اما دیگر هیچ کنترلی روی آن ندارد. در حقیقت، خانه فقط خانه نیست؛ تبدیل می‌شود به تصویر بیرونی همان آرزویی که بیر را زندانی کرده است.

از نظر کارگردانی، کری بارکر در ساختن فضای ترسناک نمره خوبی می‌گیرد. مهم‌ترین نکته در کار او استفاده از سایه‌ها و فاصله‌هاست. هر بار که نیکی وارد حالت تهدیدآمیز می‌شود، فیلم او را به تاریکی نزدیک می‌کند یا فاصله‌اش را با بیر طوری تنظیم می‌کند که حس ناامنی بیشتر شود. به نظرم یکی از انتخاب‌های خوب کارگردانی این است که رابطه بیر و نیکی مدام از نظر بصری میان نزدیکی و دوری در نوسان است. گاهی نیکی بیش از حد نزدیک می‌شود و حس خفگی می‌دهد، گاهی عقب می‌رود و در تاریکی می‌ایستد و همان فاصله ترسناک‌تر از نزدیکی می‌شود. این بازی با میزانسن، رابطه‌ای را نشان می‌دهد که ظاهراً عاشقانه است، اما در اصل میان میل، تهدید، فرار و وابستگی گیر کرده.

فیلم از نظر فضاسازی من را یاد بعضی ترس‌های کلاسیک انداخت؛ نه به این معنا که در حد The Shining یا Misery است، بلکه از این نظر که بیشتر از هیاهو و ترساندن‌های سطحی، روی حس اضطراب کار می‌کند. در «شیفتگی» چند لحظه ناگهانی و شوک‌آور وجود دارد، اما ترس اصلی فیلم در انتظار است. در اینکه نمی‌دانی نیکی در لحظه بعد چه واکنشی نشان می‌دهد. در اینکه بیر حتی وقتی ظاهراً در خانه خودش است، احساس امنیت ندارد. این جنس وحشت برای من همیشه تأثیرگذارتر از ترس‌های پرسر و صداست، چون بعد از پایان فیلم هم در ذهن می‌ماند.

فیلمی با ایده‌ای قوی‌تر از شخصیت‌پردازی

با این حال، فیلم بی‌نقص نیست. بزرگ‌ترین ضعف «شیفتگی» برای من شخصیت‌پردازی بود. ما درباره گذشته شخصیت‌ها اطلاعات زیادی نداریم. از بیر بیشتر می‌دانیم که قرص مصرف می‌کند، افسرده است و به نیکی علاقه دارد. از نیکی می‌دانیم پدری دارد که از او متنفر است و رابطه‌ای پنهانی با یان داشته، اما فیلم فرصت زیادی برای عمیق‌تر کردن این شخصیت‌ها نمی‌گذارد. اگر کمی بیشتر با گذشته بیر، تنهایی او، رابطه‌اش با یان یا زندگی نیکی آشنا می‌شدیم، پایان فیلم ضربه احساسی قوی‌تری پیدا می‌کرد.

شخصیت‌های مکمل هم همین مشکل را دارند. یان بیشتر به عنوان عامل پیچش داستانی عمل می‌کند تا یک شخصیت کامل. سارا تنها شخصیتی است که کمی توانستم به او نزدیک شوم؛ دختری آرام که دوست دارد تتوکار شود و علاقه‌اش به بیر شکل سالم‌تر و متین‌تری دارد. حضور سارا برای من از این جهت مهم بود که در برابر عشق بیمارگونه نیکی، تصویری از علاقه‌ای آرام‌تر و انسانی‌تر قرار می‌داد. اما حتی او هم آن‌قدر که باید پرداخت نمی‌شود. فیلم ایده‌های خوبی برای شخصیت‌ها دارد، اما گاهی با عجله از کنارشان رد می‌شود.

ضعف دیگر فیلم پایان قابل حدس آن است. از جایی که مشخص می‌شود تنها راه پایان دادن به آرزو، مرگ کسی است که آرزو کرده، تقریباً می‌توان حدس زد بیر در نهایت باید خودش را قربانی کند. این تصمیم از نظر روایی خیلی غافلگیرکننده نیست، اما اجرای آن همچنان اثر دارد. چون مسئله فقط این نیست که بیر می‌میرد؛ مسئله این است که او در لحظه آخر انگار با تمام ترس، پشیمانی و عشقی که تجربه کرده، کنار می‌آید.

پایانی قابل حدس، اما هنوز تأثیرگذار

صحنه خودکشی بیر با خوردن قرص‌ها، به‌رغم قابل پیش‌بینی بودن، برای من کار کرد. مخصوصاً آن لحظه‌ای که انگار پشیمان می‌شود و می‌خواهد قرص‌ها را بالا بیاورد، اما این کار را نمی‌کند. او ادامه می‌دهد، به سمت نیکی می‌رود، عاشقانه نگاهش می‌کند و لبخند می‌زند. این لبخند برای من پیچیده‌ترین بخش پایان بود. انگار بیر با تمام فاجعه‌ای که ساخته، هنوز از اینکه حتی برای مدتی کوتاه عشق نیکی را تجربه کرده، کاملاً پشیمان نیست. این ترسناک است، چون نشان می‌دهد او هنوز بخشی از آن آرزو را زیبا می‌بیند. شاید زندگی یکنواخت و تنهای قبل از این اتفاق برایش آن‌قدر خالی بوده که حتی این کابوس کوتاه هم در ذهنش معنایی پیدا کرده است.

به همین دلیل پایان فیلم، با وجود قابل حدس بودن، خالی از معنا نیست. بیر فداکاری می‌کند، اما این فداکاری کاملاً پاک و قهرمانانه نیست. در آن هم عشق هست، هم گناه، هم خودخواهی، هم پشیمانی. او می‌خواهد نیکی را آزاد کند، اما نمی‌توان انکار کرد که خودش این زندان را ساخته بود. همین دوگانگی باعث می‌شود Obsession در لحظات پایانی کمی بیشتر از یک داستان ترسناک ساده باشد.

در نگاه اول شاید پایان فیلم شبیه پایان‌های آشنای عاشقانه‌های تراژیک باشد؛ جایی که شخصیت اصلی برای نجات معشوقش خودش را قربانی می‌کند. اما تفاوت اینجاست که بیر فقط ناجی نیست. او بخشی از مشکل هم هست. همین مسئله باعث می‌شود پایان فیلم برای من همزمان هم رمانتیک باشد، هم تلخ، هم کمی آزاردهنده. چون فیلم اجازه نمی‌دهد بیر را کاملاً بی‌گناه ببینیم.

جمع‌بندی؛ عشق وقتی از اختیار جدا می‌شود

در جمع‌بندی باید گفت «شیفتگی» فیلمی است که ایده مرکزی‌اش از اجرای کلی آن قوی‌تر است، اما همان ایده آن‌قدر جذاب و ترسناک هست که فیلم را به تجربه‌ای قابل توجه تبدیل کند. فیلم در شخصیت‌پردازی کامل نیست، پایانش تا حدی قابل پیش‌بینی است و بعضی شخصیت‌های فرعی می‌توانستند بهتر نوشته شوند. اما در عوض، در ساختن حس اضطراب، استفاده از مفهوم عشق بیمارگونه و خلق چند صحنه ترسناک به‌یادماندنی موفق است.

اگر به فیلم‌های ترسناک روانی، وحشت فضاساز و آثاری مثل Misery و The Shining علاقه دارید، Obsession می‌تواند انتخاب خوبی برای تماشا باشد. نه چون به اندازه آن آثار بزرگ و ماندگار است، بلکه چون از همان جنس ترس استفاده می‌کند؛ ترسی که از ذهن، رابطه و وابستگی می‌آید. «شیفتگی» نشان می‌دهد عشق همیشه نجات‌بخش نیست. گاهی عشق اگر از اختیار، احترام و واقعیت جدا شود، به کابوسی تبدیل می‌شود که هم عاشق را نابود می‌کند، هم معشوق را.

برای من، فیلم بیشتر از هر چیز درباره خطر آرزو کردن بود. اینکه گاهی چیزی را با تمام وجود می‌خواهیم، اما به این فکر نمی‌کنیم اگر همان چیز دقیقاً همان‌طور که خواسته‌ایم به دستمان برسد، چه بلایی سر ما و دیگران می‌آورد. «شیفتگی» شاید کامل‌ترین فیلم ترسناک سال نباشد، اما فیلمی است که بعد از تماشا در ذهن می‌ماند؛ چون ترس اصلی‌اش از جایی می‌آید که همه ما می‌شناسیم: میل به دوست داشته شدن.

امتیاز پیشنهادی وایدشات: ۷.5 از ۱۰

با وایدشات همراه باشید!

سوالات متداول

فیلم شیفتگی درباره چیست؟

فیلم Obsession درباره‌ی پسری خجالتی به نام بِر است که به نیکی علاقه دارد، اما نمی‌تواند احساسش را بیان کند. او با استفاده از یک شیء جادویی آرزو می‌کند نیکی عاشقش شود؛ بااین‌حال، این آرزو به‌جای ساختن یک رابطه عاشقانه، نیکی را وارد وضعیتی وسواس‌گونه و خطرناک می‌کند.

آیا فیلم شیفتگی ترسناک است؟

بله. «شیفتگی» ترکیبی از وحشت روان‌شناختی، وحشت فراطبیعی، تریلر و عاشقانه است. ترس فیلم بیشتر از رابطه‌ای بیمارگونه و عشقِ بدون اختیار سرچشمه می‌گیرد، نه از هیولا یا جامپ‌اسکرهای متعدد.

آیا فیلم شیفتگی مناسب تماشای خانوادگی است؟

خیر. فیلم با رده‌بندی سنی R منتشر شده و به دلیل فضای ترسناک، خشونت، موضوعات روانی و محتوای بزرگسالانه برای تماشای خانوادگی مناسب نیست.

آیا فیلم Obsession بر اساس داستان واقعی ساخته شده است؟

خیر. «شیفتگی» یک داستان تخیلی با عناصر فراطبیعی است و بر اساس ماجرای واقعی ساخته نشده است.

آیا فیلم شیفتگی پایان غافلگیرکننده‌ای دارد؟

پایان‌بندی فیلم از نظر مسیر کلی تا حدی قابل پیش‌بینی است، اما اجرای آن همچنان از نظر احساسی و مفهومی تأثیرگذار است. فیلم بیشتر بر پیامدهای اخلاقی آرزوی بِر و رابطه‌ی میان عشق، اختیار و مسئولیت تمرکز می‌کند.

اسماعیل بهمئی

سلام، من اسماعیل بهمئی هستم. سینما برای من فقط یک سرگرمی نیست؛ بلکه راهی برای کشف داستان‌ها و نگاه‌های متفاوت به جهان هستند. سال‌هاست که آثار مختلف را دنبال می‌کنم و در این وبلاگ تلاش می‌کنم تجربه و دیدگاه خودم را در قالب نقد، تحلیل و معرفی با دیگر علاقه‌مندان به اشتراک بگذارم.

شما چه فکری می کنید؟

2 واکنش

برای ثبت واکنش، یکی از گزینه ها را انتخاب کنید.

WIDESHOT CONVERSATION

گفت و گو درباره این مقاله

دیدگاه های دقیق و محترمانه، گفت و گو را ارزشمندتر می کنند.
2نظر منتشر شده

نظر خوانندگان

2 گفت و گو
الی
الی

سلام به نظرم بیر از خودکشی پشیمون میشه
چیزی که باعث میشه نتونه قرص هارو بالا بیاره همون لحظه نیکی آرزو میکنه با همون یک آرزوی بید مجنونی که بیر آورد خونه و نیکی از اون آرزو استفاده کرد چون دیگه هیچ چیزی دست خودش نبود و نتونست قرص هارو بالا بیاره

اسماعیل بهمئی
اسماعیل بهمئی

به نظرم به نکته ای اشاره کردی که از چشم خودم پنهان ماند.کاملا درست میگی،یکی از زوایایی که میشه باهاش پایان فیلم و پشیمانی بیر از خودکشی رو تفسیر کرد آرزویی بود که نیکی با بیدمجنون انجام داد.ممنونم که اینقدر تیزبین بودی و این موضوع رو گوشزد کردی.