فینال فصل سوم خاندان اژدها فقط قرار نیست یک فصل دیگر از جنگ داخلی تارگرینها را به پایان برساند؛ نقد قسمت آخر فصل سوم خاندان اژدها در واقع نقطهای است که در آن، چند شخصیت اصلی بالاخره به نسخهای تبدیل میشوند که در طول فصل آرامآرام داشتیم شکل گرفتنش را میدیدیم.
حالا برای ادامه این داستان باید حدود دو سال منتظر بمانیم، اما فینال فصل سوم پر از جزئیاتی است که نشان میدهد در این فاصله، قرار است با چه آدمهایی طرف باشیم.
شاید مهمترین تغییر را باید در رینیرا جستوجو کرد؛ شخصیتی که در پایان این قسمت دیگر آن رینیرای ابتدای داستان نیست. جالب اینجاست که سریال برای نمایش این تغییر، فقط به دیالوگهای مستقیم اکتفا نکرده و حتی ظاهر، روابط و تصمیمهای او را هم به بخشی از روایت تبدیل کرده است.
یکی از مهمترین لحظات این تغییر، تصمیم رینیرا برای اخراج میساریا است.
در ظاهر، او فقط یکی از نزدیکترین مشاورانش را کنار میگذارد؛ اما اگر رابطه این دو شخصیت را در طول داستان دنبال کنیم، میبینیم که این اتفاق معنای بسیار بزرگتری دارد.
میساریا نماینده مسیری بود که رینیرا در گذشته سعی میکرد در آن حرکت کند: سیاست به جای خونریزی، مذاکره به جای جنگ و توجه به مردم به جای عطش قدرت. حتی سیاستهای رینیرا و پدرش نیز تا حد زیادی با همین نگاه گره خورده بود.
رینیرا بارها تلاش کرد بدون استفاده از زور به هدفش برسد. او به ارمنت فرصت دوباره داد و همین تصمیم در نهایت به سقوط تمبلتون کمک کرد. حتی برای گرفتن پایتخت نیز تا جای ممکن به دنبال راهی بود که بدون یک حمله خونین کنترل شهر را به دست بگیرد؛ تا جایی که حاضر شد جان خودش را به خطر بیندازد.
اما نتیجه چه شد؟
اگان زنده ماند.
و وقتی خبر زنده ماندن اگان به رینیرا رسید، همان نقطهای بود که مسیر او شروع به تغییر کرد و تصمیم گرفت به سمت ایمنت برود.
این تغییر را میتوان با صحبتهای خود بازیگران و سازندگان سریال هم بهتر فهمید. آنها درباره شخصیت رینیرا توضیح دادهاند که نویسندگان، دو بخش متضاد وجود او را به شکل دو شخصیت مجزا در ذهنش ساختهاند: دیمون نماد میل به قدرت است و میساریا نماینده وجدان او.
با این نگاه، اخراج میساریا دیگر یک تصمیم ساده سیاسی نیست.
رینیرا در واقع دارد وجدان خودش را از اتاق فرمان حکومت بیرون میکند.
و از همین لحظه، مسیر او بیشتر و بیشتر به سمت چیزی میرود که قبلاً از آن فرار میکرد: حکومتی که قدرت در آن از اخلاق مهمتر است.
دیمون، میساریا و تاریکتر شدن رینیرا
این تغییر حتی رابطه رینیرا با دیمون را هم بهتر توضیح میدهد.
رابطهای که در قسمت قبلی شکل گرفت، اگر صرفاً به عنوان یک رابطه عاشقانه یا جنسی به آن نگاه کنیم، شاید چندان معنای مهمی نداشته باشد. اما وقتی رفتار رینیرا را در فصلهای مختلف کنار هم میگذاریم، الگوی مشخصی دیده میشود.

هر بار که احساس میکند دیمون از او فاصله گرفته یا به او خیانت کرده، رینیرا به سمت چنین رابطهای میرود؛ انگار از آن به عنوان یک راه فرار استفاده میکند.
در فصل قبل، بعد از اینکه دیمون سراغ فرزندان اگان رفت و آنها را کشت، موقعیت رینیرا بهشدت آسیب دید و وجههاش خدشهدار شد. رینیرا هم در همان شرایط وارد چنین رابطهای شد.
در مقطع دیگری نیز وقتی فهمید سوار شیپاستیلر به او دروغ گفته، دوباره رفتار مشابهی از خودش نشان داد.
بنابراین این رابطهها را نباید لزوماً به عنوان یک خط داستانی عاطفی مهم در ذهن رینیرا ببینیم. بیشتر شبیه مکانیزم حواسپرتی هستند؛ واکنشی که وقتی از نظر روانی تحت فشار قرار میگیرد، به سراغش میرود.
اما چیزی که واقعاً ذهن رینیرا را اشغال کرده، همچنان قدرت است.
و این دقیقاً همان چیزی است که باعث میشود کنار گذاشتن میساریا اهمیت بیشتری پیدا کند.
حتی چشمهای رینیرا هم داستان را تعریف میکنند
سریال برای نمایش این تغییر شخصیتی حتی از گریم رینیرا هم استفاده کرده است.
سازندگان توضیح دادهاند که طراحی چشمهای او عمداً به شکلی انجام شده که حتی وقتی رینیرا چشمهایش را میبندد، از فاصله دور باز هم حس کنید که مردمکهایش را میبینید؛ گویی چشمها هنوز باز هستند.

اما نکته عجیبتر، شکل مردمکهاست: حالتی عمودی که یادآور چشمهای اژدها است.
این انتخاب تصادفی نیست. همانطور که ظاهر و رفتار رینیرا در حال تغییر است، سریال میخواهد او را از نظر بصری نیز هرچه بیشتر به موجوداتی که قدرت تارگرینها را نمایندگی میکنند نزدیک کند.
حتی زرهای که رینیرا در این قسمت میپوشد نیز از خواهر اگان الهام گرفته شده است.
این جزئیات وقتی اهمیت بیشتری پیدا میکند که به فصل قبلی برگردیم. رینیرا در آن فصل دائماً سراغ کتابهای تاریخی میرفت و دوربین بارها صفحات کتاب را به ما نشان میداد؛ صفحاتی که درباره رفتار و سرنوشت خواهر اگان بود؛ همان شخصیتی که در سرزمین دن کشته شد.
رینیرا حتی برای گفتن بعضی از مهمترین حرفهایش، مقابل جمجمه اژدهای همان خواهر اگان قرار میگرفت.
بنابراین سریال از مدتها قبل در حال کاشتن این نشانهها بوده و حالا در فینال فصل سوم، آنها را کنار هم قرار میدهد: رینیرا دارد از تاریخ یاد میگیرد، اما مشکل اینجاست که شاید در نهایت بیش از آنکه از اشتباهات گذشته درس بگیرد، در حال شبیه شدن به همان آدمها باشد.
رینیرا دیگر آدمها را نمیبیند؛ ابزار میبیند
نشانه بعدی را باید در رفتار رینیرا با اطرافیانش پیدا کنیم.
او در این مرحله از داستان، کمکم به جایی رسیده که آدمهای اطرافش را نه فقط به عنوان متحد یا دوست، بلکه به عنوان ابزار رسیدن به هدف میبیند.

نمونه واضحش گفتوگوی او با بیلا است.
بیلا به رینیرا میگوید که او فقط از آدمهای اطرافش استفاده میکند. رینیرا هم در پاسخ، فک او را میگیرد و به او میگوید آدم احمقی است، اما نباید بابت این مسئله سرزنشش کند؛ چون احمق بودن در خون اوست.
این جمله در واقع کنایهای به خاندان لرد کورلیس است، چون بیلا از نسل اوست.
اما چند دقیقه بعد، رینیرا رفتار کاملاً متفاوتی با پسر لرد کورلیس دارد و همین تفاوت، سیاست جدید او را بهتر نشان میدهد.
وقتی آنها وارد معبد میشوند و رینیرا تلاش میکند پسر لرد کورلیس را تحریک کند تا سپتون اعظم را بکشد، از تبار والریایی او به عنوان اهرم استفاده میکند.
به او میگوید:
تو خون والریایی در رگهایت داری.
این فقط یک جمله درباره اصلونسب نیست.
رینیرا در همان لحظه به او یادآوری میکند که نباید خودش را وابسته به خدای سپتون اعظم بداند؛ بلکه باید به خدایان والریای باستان وفادار باشد.
اما پیام مهمتر، چیزی است که پشت این حرف پنهان شده.
رینیرا به شکل غیرمستقیم دارد به او میگوید:
من تو را به عنوان فرزند لرد کورلیس میپذیرم.
و حتی فراتر از آن:
تو وارث دریفتمارک هستی.
یعنی رینیرا عملاً جایگاه آینده او را به رسمیت میشناسد؛ او قرار است جانشین پدرش شود.
چرا پسر کورلیس ناگهان اینقدر به رینیرا وفادار میشود؟
حالا رفتار او در ادامه قسمت هم معنای بیشتری پیدا میکند.
وقتی سربازان لرد کورلیس میخواهند برای نجات او اقدام کنند، پسرش جلوی آنها میایستد.
این فقط یک واکنش احساسی نیست. او حالا دارد خودش را در جایگاه رهبر آینده میبیند.
حتی صریحاً به سربازها میگوید که:
«من ارباب شما هستم و باید من را به عنوان رئیس خودتان بپذیرید.»
اینجاست که تغییر شخصیت او هم کاملتر میشود.
او حالا فقط به دنبال نجات پدرش نیست؛ به میراث پدرش فکر میکند.
قدرت برایش اهمیت پیدا کرده و البته یک انگیزه شخصی دیگر هم وجود دارد: بیلا.
او میخواهد با بیلا وارد رابطه شود، اما برای این کار باید خودش جایگاه یک لرد را داشته باشد. بنابراین رسیدن به میراث لرد کورلیس برای او فقط یک مسئله سیاسی نیست؛ هم به قدرت مربوط میشود، هم به آینده شخصیاش.
در نتیجه، وفاداری او به رینیرا هم قابل فهمتر میشود.
رینیرا چیزی را به او داده که بیش از یک دستور یا حمایت سیاسی ارزش دارد:
یک جایگاه. یک هویت. و وعده میراثی که میتواند زندگی آیندهاش را تعیین کند.
و شاید این دقیقاً همان چیزی باشد که فینال فصل سوم میخواهد به ما نشان دهد: در جنگ قدرت تارگرینها، آدمها دیگر صرفاً بر اساس عشق، وفاداری یا وجدان تصمیم نمیگیرند؛ قدرت کمکم تبدیل به زبانی میشود که همه شخصیتها آن را میفهمند.
یکی از مهمترین بخشهای فینال فصل سوم، سخنرانی رینیراست؛ سخنرانیای که اگر فقط به محتوای ظاهری آن توجه کنیم، شاید یک اعلام موضع سیاسی ساده به نظر برسد، اما در واقع نشان میدهد ذهن رینیرا تا چه اندازه از واقعیت فاصله گرفته است.
رینیرا در این سخنرانی سراغ همان پیشگویی معروف میرود؛ اما نکته اینجاست که او دیگر همان برداشتی را که ویسریس از این پیشگویی داشت، ارائه نمیکند.
اگر یادتان باشد، ویسریس پیشتر از این ایده صحبت کرده بود که وظیفه خاندان تارگرین فقط حکومت کردن نیست؛ آنها باید بر تخت بمانند، چون با فرا رسیدن شب طولانی، یکی از اعضای خاندان تارگرین باید در جایگاه قدرت باشد تا بتواند در برابر پادشاه شب ایستادگی کند.
اما رینیرا این روایت را تغییر میدهد.
او دیگر نمیگوید:
«ما باید حکومت کنیم چون وظیفه داریم از مردم در برابر تهدید آینده محافظت کنیم.»
بلکه روایت را به چیزی بسیار شخصیتر تبدیل میکند:
«من همان فرد برگزیدهام.»
یعنی پیشگویی که زمانی قرار بود توجیهی برای مسئولیت خاندان تارگرین باشد، حالا تبدیل شده به ابزاری برای توجیه حق شخصی رینیرا برای قدرت.
اما اینجا یک جزئیات فوقالعاده مهم وجود دارد که شاید در نگاه اول اصلاً متوجه آن نشوید.
چرا رینیرا ناگهان به زبان والریایی صحبت کرد؟
در میانه سخنرانی، رینیرا ناگهان زبانش را عوض میکند و به والریایی صحبت میکند؛ زبانی که عمدتاً اعضای خاندان تارگرین با آن آشنایی دارند.
پس در آن جمع، تقریباً هیچکس نمیتوانست بفهمد رینیرا دقیقاً چه میگوید.

حتی جافری که در کنار او ایستاده بود نیز این زبان را بلد نبود.
اما دلیل این تغییر زبان فقط این نیست که رینیرا میخواهد سخنرانیاش رنگوبوی تارگرینی پیدا کند.
یک نکته زبانی بسیار جالب پشت این تصمیم وجود دارد.
در زبان والریایی، برای واژه شاهزاده جنسیت مطرح نیست. یعنی برخلاف انگلیسی که بین Prince و Princess تفاوت وجود دارد، در این زبان یک واژه میتواند بدون تعیین جنسیت برای شاهزاده به کار برود.
و این دقیقاً همان چیزی است که رینیرا میخواهد.
او نمیخواهد پیشگویی را محدود به یک مرد یا یک زن کند. نمیخواهد با انتخاب واژهای مثل Prince یا Princess، جنسیت فرد برگزیده را مشخص کند.
پس زبانش را تغییر میدهد تا بتواند خودش را درون پیشگویی قرار دهد.
به بیان سادهتر:
رینیرا نمیخواهد بگوید «من یک شاهزاده زن هستم که میتواند برگزیده باشد»؛ او میخواهد اساساً جنسیت را از معادله حذف کند تا خودش را همان شاهزاده موعود معرفی کند.
این موضوع وقتی اهمیت بیشتری پیدا میکند که بدانیم رینیرا پیش از این هم بارها از زن بودن خودش به عنوان یک محدودیت صحبت کرده بود.
او در گذشته گفته بود:
«من بدن یک زن را دارم، اما قلب یک پادشاه را.»
در موقعیتهای دیگری هم از ضعف جسمانی خودش صحبت کرده بود.
بنابراین تغییر زبان در این سخنرانی، فقط یک انتخاب دیالوگی نیست؛ رینیرا برای چند لحظه دارد تمام چیزی را که باعث میشود دیگران او را «یک زن» ببینند کنار میزند تا خودش را دقیقاً در جایگاه همان پادشاه یا شاهزادهای قرار دهد که پیشگویی وعده داده است.
یک دروغ دیگر؛ تارگرینها تنها بازماندگان والریا نبودند
رینیرا در همین سخنرانی ادعای دیگری هم مطرح میکند که از نظر تاریخی درست نیست.
او میگوید خاندان تارگرین تنها خاندان باقیمانده از نابودی والریا است.
اما در همان صحنه، اعضای خاندان ولاریون کنار او ایستادهاند؛ خاندانی که آنها هم ریشه در والریای باستان دارند.
البته تارگرینها تنها خاندان والریایی بودند که از میان اژدهاسواران، پس از نابودی والریا جان سالم به در بردند؛ اما این با اینکه «تنها خاندان باقیمانده از والریا» باشند تفاوت دارد.
و همین تغییر کوچک در روایت دوباره به همان مسئله اصلی برمیگردد:
رینیرا میخواهد بگوید زنده ماندن خاندان او تصادفی نبوده.
آنها زنده ماندهاند چون خدایان آنها را انتخاب کردهاند.
پس بار دیگر یک واقعیت تاریخی تبدیل میشود به یک روایت مذهبی و سرنوشتگرایانه که به حکومت رینیرا مشروعیت میدهد.
رینیرا برای گرفتن مشروعیت، مرتکب بزرگترین اشتباه ممکن میشود
رینیرا در ابتدا به سراغ سپتون اعظم میرود تا از او مشروعیت بگیرد.
اما سپتون اعظم حاضر نیست او را تأیید کند.
حتی یک جزئیات کوچک در اولین برخورد آنها اهمیت زیادی دارد: وقتی رینیرا وارد میشود، سپتون اعظم او را «پرنسس» خطاب میکند، نه «ملکه».
این یعنی حتی عنوانی را که رینیرا برای خودش قائل است به رسمیت نمیشناسد.
در نتیجه، رینیرا نمیتواند از مسیر دین هفت چیزی را که میخواهد به دست بیاورد.
پس استدلالش را تغییر میدهد.
مشروعیت قانونی کافی نیست؟
پس سراغ رسالت آخرالزمانی میرود.
نمیتوانی من را ملکه بدانی؟
پس من خودم را همان فردی معرفی میکنم که طبق پیشگویی برای نجات جهان انتخاب شده است.
اما وقتی سپتون اعظم باز هم حاضر نمیشود همراهی کند، رینیرا دستور قتل او را میدهد.
و این دقیقاً جایی است که همهچیز علیه خودش برمیگردد.
چرا سپتون اعظم از مرگ خودش نمیترسید؟
رفتار سپتون اعظم در این صحنه در نگاه اول شاید احمقانه به نظر برسد. چرا کسی باید در برابر رینیرا اینقدر سرسخت باشد، وقتی میداند ممکن است کشته شود؟
پاسخ را باید در تاریخ وستروس پیدا کنیم.
او معتقد بود دین هفت از او محافظت خواهد کرد.

حتی درست قبل از اینکه پسر لرد کورلیس او را بکشد، هشدار میدهد که اگر به او آسیبی وارد شود، این کار به معنای اعلام جنگ با استاری سپته خواهد بود؛ عبادتگاه بسیار مهمی در اولدتاون، همان شهری که خاندان هایتاور در آن قدرت زیادی دارند و مرکز اصلی دین هفت محسوب میشود.
منطق سپتون اعظم کاملاً تاریخی است.
چند سال قبلتر، میگور خونریز نیز مرتکب همین اشتباه شده بود. او عملاً با دین هفت وارد جنگ شد.
نتیجه چه شد؟
سالها جنگ، خونریزی و کشته شدن تعداد زیادی از مردم؛ اما حتی بعد از این همه خشونت، میگور نتوانست دین هفت را به طور کامل شکست دهد.
در نهایت خودش هم به شکلی مضحک و تحقیرآمیز کشته شد، در حالی که سرزمینش همچنان درگیر جنگ بود.
بعدها پادشاه جهیریس با سیاست و مذاکره توانست رابطه حکومت با دین هفت را آرام کند و این جنگ را پایان دهد.
بنابراین سپتون اعظم تصور میکند رینیرا هم این درس تاریخی را میداند.
او انتظار دارد رینیرا بفهمد که کشتن رهبر مذهبی در یک مکان مقدس میتواند به معنای آغاز یک جنگ بسیار بزرگتر باشد.
و تا همین اواخر، ترس رینیرا از چنین درگیریای را هم دیده بودیم.
اما حالا یک تفاوت بزرگ وجود دارد:
اگان زنده است.
و اگان همان پادشاهی است که دین هفت از او حمایت میکند.
پس رینیرا دیگر نمیتواند بهسادگی از کنار این مسئله عبور کند.
او برای تثبیت قدرتش مجبور شده مستقیماً با چیزی درگیر شود که پیشتر سعی داشت از آن دوری کند.
و در نهایت؛ میساریا چرا فرار کرد؟
اما در میان این آشوب، یک اتفاق مهم دیگر هم رخ میدهد.
بعد از اینکه رینیرا عملاً مسیر خودش را از میساریا جدا میکند، میساریا از شلوغی ایجادشده استفاده میکند و فرار میکند.
احتمال زیادی وجود دارد که او در پایتخت بماند.
اما این به معنی پیوستن او به سبزها نیست.
اتفاقاً داستان میتواند مسیر بسیار جالبتری برای او داشته باشد.
میساریا احتمالاً در برابر رینیرا قرار خواهد گرفت، اما نه لزوماً با پیوستن رسمی به دشمنان او. او میتواند در پایتخت باقی بماند و به شکل غیرمستقیم روی قدرت تأثیر بگذارد.
چیزی شبیه همان نقشی که در فصل اول داشت.
چون قدرت میساریا هیچوقت فقط از رینیرا نمیآمد.
او یک شبکه بزرگ از خدمتکاران، جاسوسها و آدمهای وفادار در اختیار داشت؛ آدمهایی که اطلاعات را برایش جمع میکردند و به او اجازه میدادند بدون اینکه خودش در مرکز قدرت باشد، روی اتفاقات تأثیر بگذارد.
بنابراین جدایی رینیرا و میساریا لزوماً پایان داستان میساریا نیست.
اتفاقاً ممکن است تازه شروع مرحلهای باشد که در آن، وجدان کنار گذاشتهشده رینیرا از بیرون حکومت به مقابله با خودش برگردد.
و این شاید یکی از تلخترین تناقضهای فینال فصل سوم باشد:
رینیرا برای رسیدن به قدرت، وجدانش را کنار زد؛ اما همان وجدان حالا ممکن است در تاریکی پایتخت باقی بماند و علیه او کار کند.






WIDESHOT CONVERSATION
گفت و گو درباره این مقاله
دیدگاه های دقیق و محترمانه، گفت و گو را ارزشمندتر می کنند.با حساب کاربری خود وارد شوید تا نظرتان را برای تحریریه و دیگر خوانندگان بنویسید.
هنوز نظری منتشر نشده است
اولین نفری باشید که درباره این مقاله گفت و گو را آغاز می کند.