قسمت هفتم فصل سوم خاندان اژدها دقیقاً از آن اپیزودهایی است که شاید در نگاه اول کمحادثهتر از قسمتهای پرآتشوخون سریال به نظر برسد، اما در واقع یکی از مهمترین و تعیینکنندهترین فصل سوم است. The Dragon in Winter نه فقط بهخاطر اتفاقاتش، بلکه بهخاطر حسی که منتقل میکند، اهمیت دارد: حس فرو رفتن تدریجی وستروس در یک زمستان سیاسی و روانی که قرار است در قسمت پایانی به اوج برسد.
۱. رینیرا و میساریا؛ دام تنهایی
ابتدا سراغ رابطه رینیرا و میساریا برویم. برای دومین بار، رینیرا ناگهان در دامی که میساریا پهن کرده بود افتاد. نکته عجیب اینجاست که تنها چند دقیقه قبل از این اتفاق، خودِ رینیرا متذکر شده بود که میساریا قصد دارد رابطه او و دیمن را تخریب کند و برای اهداف خودش، به او نزدیک میشود؛ اما باز هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و وارد این رابطه شد.
چرا این رابطه در داستان گنجانده شده؟ نویسندگان از این ابزار استفاده میکنند تا وضعیت روحی رینیرا را به مخاطب نشان دهند. هر زمان رینیرا احساس تنهایی مفرط میکند و حس میکند اطرافیانش به او خیانت کردهاند، به این رابطه پناه میبرد.
اگر به یاد داشته باشید، دفعه قبلی در فصل قبل بود؛ وقتی دیمن بدون اجازه رینیرا دستور قتل ایموند (و در صورت نبودن او، قتل پسرِ اگان) را داد، رینیرا احساس کرد دیمن به او خیانت کرده است.

آن زمان وضعیت شخصیت دیمن هم همینطور بود و واقعاً میخواست خودش شاه شود. پس از دعوای بین آنها و زمانی که دیمن به هارنهال رفت، رینیرا به میساریا نزدیک شد. بازیگران هم در مصاحبههایشان تأیید کردند که این رابطه تنها به خاطر «احساس تنهایی» رینیرا بود و درست پس از بازگشت دیمن، آن رابطه پایان یافت.
حالا دوباره همان سناریو تکرار شد، چون رینیرا فهمید دیمن به او دروغ گفته و آن سری که به عنوان سوارِ «شیپاستیلر» (Sheepstealer) به او داده بود، دروغین بوده؛ این یعنی حس خیانت دوباره زنده شد.
اما جالب است که میساریا هم دقیقاً به خاطر همین «احساس تنهایی و ترس» دست به این کار زد. چند صحنه قبلتر، همان فاحشهای که در فصل اول در کنار میساریا در منطقه «فلیباتم» بود (همان کسی که فاحشه محبوب دیمن بود و چند اپیزود قبل به رینیرا گفت که پولدارها غذای ما را میدزدند و باعث شد رینیرا «شامِ موش» را تدارک ببیند)، با همان لحن تلخ به میساریا گفت: «تو همیشه یک فاحشه میمونی».
او دقیقاً به این دلیل از این کلمه استفاده کرد چون میدانست میساریا حالا رقیب دیمن تارگرین است و خواست بگوید رینیرا هیچوقت تو را انتخاب نمیکند و همیشه سراغ دیمن میرود.
این حرف باعث ترس میساریا شد و سعی کرد جای پای خود را محکم کند. اما این بار رینیرا آگاهانه در این دام افتاد، گویی به دنبال یک «حواسپرتی» بود. میساریا با صدا کردن رینیرا به نام کوچکش (و نه ملکه)، سعی کرد جای دیمن را پر کند، اما به نظر میرسد خودش را در دردسر بزرگی انداخته است.
۲. رویاهای چهارگانه هلینا؛ پیشگوییهای مرگ
میساریا سعی کرد چیزهایی را به رینیرا بگوید که دوست داشت بشنود (حکومت طولانی و رسیدن فرزندان به تخت)، اما رینیرا دوست داشت اینها را از زبان هلینا بشنود، چون او «رویابین» است. پیشبینی آلیسنت درست از آب درآمد؛ هلینا در شرایط بسته دوام نمیآورد. چهره او آشفته و گودافتاده بود. ما چهار رویای مختلف از او دیدیم که هر کدام احتمالی از آینده بودند:
- فرار از قصر: هلینا صبح زود قصد فرار از دروازه ورودی (همانجایی که رینیرا موقع حمله به پایتخت فرود آمد) را داشت، اما با دیدن کسی پشت دروازه (که ما ندیدیم) ناراحت شد و نقشه شکست خورد.
- اسارت: در رویای دوم، او فرار نمیکند، اما فرزندش (پسر اگان) در همانجا به دنیا میآید و سربازان بچه را میبرند تا سربهنیست کنند، چون او وارث تخت است.
- آرزویِ بربادرفته: رویای سوم کاملاً متفاوت بود؛ حضور پسرش «جیهاریس» که آرزویش داشتن یک زندگی آرام و غذا دادن به مرغها بود، اما ناگهان خورشید گرفتگی شد، زمستان آمد و برف بارید (انگار که نایتکینگ وارد رویا شده باشد).
- همزادِ رینیرا: رویای آخر، هلینا را با مدل مو و رفتار رینیرا نشان داد که سوار بر اژدها سربازان را آتش میزد. او ورژنی از خودش را دید که از آن وحشت داشت؛ اژدها در اینجا استعاره از قدرت است که آدمها را عوض میکند.
نتیجه اخلاقی رویاها این است: هر تصمیمی هلینا بگیرد، به مرگ ختم میشود. هلینا نگفت قدرت رینیرا دوام ندارد (هرچند ایموند در فصل قبل گفته بود اگان دوباره روی صندلی چوبی مینشیند)، چون میدانست رینیرا عصبانی میشود.
۳. بیداری اژدهای اگان
داستان اگان و اژدهایش جالب روایت شد. اژدهای اگان تا زمانی که خودِ اگان با ترس و مرگ روبرو نشد، بیدار نشد. اژدها احساس سوارش را درک میکند.

وقتی سانفایر شروع به آتش زدن کرد، دقت کنید که زخمهای صورت سانفایر چقدر شبیه اگان بود و اگان هم با همان شدتی فریاد میکشید که اژدها میغرید.
طبق پیشبینیها، اگان باید به پایتخت برگردد و احتمالاً از طریق تجدید قوا در مرکز خانواده لنستر (با طلاهای دزدیده شده) و سپس حمله مجدد اقدام خواهد کرد. او در حال حرکت به سمت «میدنپول» بود تا از وستروس خارج شود، اما لشکری که پسرِ لرد تالی جا گذاشته بود، مسیر او را سد کرد و باعث شد مسیرش از لریس جدا شود.
۴. لریس و بازی دوپهلو
لریس در پایتخت هدیهای برای رینیرا گذاشت و کاملاً دوپهلو بازی میکند. او در لحظه آخر کنار اگان با ناراحتی گفت: «کاری میکنم مردم همیشه اگان را به یاد آورند»، که کاملاً دروغ بود، چون اتو هایتاور را برای چنین روزی در پایتخت نگه داشته است. او احتمالاً به دیمن برمیگردد تا ادعای وفاداری کند.
۵. ایموند و ترفند مادرانه
آلیسنت دوباره از نقطه ضعف پسران تارگرین (وسواس نسبت به مادر) استفاده کرد. وقتی گفت «شما پسرای تارگرین همیشه یه چیز میخواید»، داشت ایموند را اغوا میکرد. اما برنامه قتل ایموند توسط محافظ شخصی رینیرا بود.
آلیسنت وقتی دید ایموند محافظ را کشته، ترسید لو برود، اما بعد چاقو را کنار گذاشت و تصمیم گرفت از گلهای مسموم استفاده کند. او این را از صحبتهای قبلی هلینا یاد گرفته بود (که به بچهاش گفته بود این گیاه برای ما آدما مرگ است).
کتابی که کنار هلینا بود، در مورد کرمی بود که به پروانهای مسموم تبدیل میشود (اسم آن پروانه هم آلیسونی بود که کنایهای به آلیسنت است). وقتی ایموند مسموم شد، آلیسنت با خونسردی گفت «احمق»، انگار که میدانست ایموند چه اشتباهی کرده و مطمئن بود پادزهر را دارد.
۶. اژدها و میراث دیمن
صحنه رودررویی اژدها دیدنی بود. رینیرا به خاطر خشم، اژدهایش را نمیتوانست آرام کند، اما دیمن توانست. شیپاستیلر زخمی شد اما کشته نشد. دیمن به رینا گفت: «من خودم در نوجوانی اژدها نداشتم و درک میکنم چقدر سخته». مادر دیمن، اژدهایش را داشت که بعداً به رینیس رسید (همان اژدهایی که سرش را در سریال بریدند).
دیمن همیشه با رینیس درگیر بود. دیمن در ۲۴ سالگی اژدهای عمویش (پادشاه جیهاریس) را تصاحب کرد تا همتراز برادرش ویسریس باشد. نکته مهم سریال: برخلاف کتاب که یک دختر چوپان ناشناس شیپاستیلر را میگیرد، سریال تایید کرد که رینا این کار را کرده و این یک شایعه بوده که خاندان آرن برای مخفیکاری ساخته بودند.
۷. جزیره ناس و سیاستهای کورلیس
سکانس پایانی با لرد کورلیس و اورموند هایتاور: اسم «جزیره ناس» (جایی که مترجم دنریس یعنی میساندی از آن میآمد) آورده شد. مردمان آنجا گیاهخوار و صلحجو هستند و پروانههای سمی دارند که غریبهها را میکشد اما بومیها را نه.
لرد کورلیس اسیر شد و انگشتش را قطع کردند (که برای پسرش فرستادند). اورموند هایتاور در حال فریب دادن «اولف» است. او قول داد «دریفمارک» (مقر ولریونها) را به اولف بدهد تا خاندان ولریون و تارگرین منقرض شوند و هایتاورها همهکاره شوند.
اولف هم با خنده پذیرفت. در نهایت، با رسیدن ۲۰ هزار نیرو، نبرد بزرگ در «تمبلتون» (اپیزود بعدی) حتمی است، جایی که رینیرا با اژدهایان زخمی و خیانتهای احتمالی درونی، کار سختی در پیش دارد.
قسمت هفتم یک مضمون تاریکتر هم دارد:
خاندان اژدها عمداً نشان میدهد که قدرت در خاندان تارگرین، مرزهای اخلاقی و عاطفی را از بین برده است.
این موضوع فقط به ازدواج قدیمی رینیرا و دیمن محدود نیست. کابوس ایموند درباره آلیسنت و رابطه آشفتهاش با آلیس ریورز، بارداری هلینا از اگان و حتی پیچیدگی رابطه بائلا با اَدام و اَلین، همگی یک الگوی مشترک میسازند: اعضای این خاندان آنقدر در چرخه خون، تاجوتخت و تبار گرفتار شدهاند که رابطه سالم و بیواسطه تقریباً در دنیای آنها معنایی ندارد.
در این میان، کابوس ایموند اهمیت ویژهای دارد. این صحنه صرفاً برای شوکهکردن مخاطب نیست؛ بلکه میل بیمارگونه ایموند به تأیید مادرش را عریان میکند. او از آلیسنت عشق، مشروعیت و اطمینان میخواهد، اما نمیتواند آنها را به شکلی طبیعی دریافت کند. آلیس ریورز هم دقیقاً از همین زخم روانی استفاده میکند و خود را به رقیبی برای آلیسنت تبدیل میکند؛ نه فقط در رابطه با ایموند، بلکه در کنترل آینده او.
در طرف دیگر، رابطه رینیرا و میساریا تضادی مهم با این فضای مسموم ایجاد میکند. این نزدیکی هرچند از دل تنهایی، خشم و سوءتفاهم شکل میگیرد و لزوماً یک انتخاب سالم نیست، اما دستکم بر مبنای اجبار خانوادگی یا وسواس خونی تارگرینها بنا نشده است. سریال با این تقابل نشان میدهد که رینیرا بهجای حل بحرانش با دیمن، به دنبال پناهی موقت میگردد؛ پناهی که احتمالاً خودش به یک بحران سیاسی و عاطفی تازه تبدیل خواهد شد.
نکته تازه دیگر، تکرار حرکت گرفتن بازو یا صورت شخصیتها در طول قسمت است. رینیرا بازوی هلینا را میگیرد تا از آینده پاسخ بگیرد، ایموند آلیسنت را لمس میکند تا مطمئن شود واقعی است و میساریا نیز با نزدیکشدن به رینیرا مرز رابطه مشاور و ملکه را از بین میبرد. این جزئیات ظاهراً کوچک، زبان تصویری قسمت را شکل میدهند: همه میخواهند دیگری را کنترل، متوقف یا از آن خود کنند؛ اما هیچکس واقعاً به حرف طرف مقابل گوش نمیدهد.
از سوی دیگر، اپیزود برای نخستینبار احتمال تبدیل شدن دیرون به یکی از معدود چهرههای مسئولیتپذیر جناح سبز را جدیتر مطرح میکند. او برخلاف بسیاری از مدعیان قدرت، نه شیفته تاج است و نه مشتاق فرار از وظیفه. نگرانی او برای مردم و سربازان تمبلتون، در تضاد مستقیم با محاسبات سرد اورموند هایتاور قرار میگیرد؛ اورموندی که کورلیس را نه یک اسیر، بلکه ابزاری برای فلجکردن ناوگان ولریون و بیثباتسازی پایتخت میبیند.
در نهایت، قسمت هفتم بیش از هر چیز درباره شخصیتهایی است که میخواهند آینده را به کنترل خود درآورند؛ رینیرا از هلینا، ایموند از آلیس، آلیسنت از زهر، اورموند از کورلیس و میساریا از نیاز عاطفی ملکه. اما سریال با رویاهای هلینا یادآوری میکند که شاید آینده، برخلاف تصور همه آنها، دیگر قابل کنترل نباشد.




WIDESHOT CONVERSATION
گفت و گو درباره این مقاله
دیدگاه های دقیق و محترمانه، گفت و گو را ارزشمندتر می کنند.با حساب کاربری خود وارد شوید تا نظرتان را برای تحریریه و دیگر خوانندگان بنویسید.
هنوز نظری منتشر نشده است
اولین نفری باشید که درباره این مقاله گفت و گو را آغاز می کند.