فیلم نگو موفق باشی (Don’t Say Good Luck) یک درام بلوغ به کارگردانی Julia Hart و نویسندگی Laura Hankin، Julia Hart و Jordan Horowitz است.
نکته جالب درباره فیلم این است که داستان آن از تجربه ای واقعی در زندگی Laura Hankin الهام گرفته شده؛ زمانی که خودش نقش اصلی نمایش مدرسه را به دست آورده بود، سرطان مادرش دوباره بازگشت.

شاید همین ریشه واقعی یکی از دلایلی باشد که باعث شده فیلم با وجود داستان آشنا و حتی تا حدی کلیشه ای اش، در بسیاری از لحظات حس صادقانه و شخصی داشته باشد.
داستان درباره سوفی است؛ دختر نوجوانی که درست زمانی که برخلاف انتظارش نقش اصلی نمایش مدرسه را به دست آورده، متوجه می شود سرطان مادرش الیزابت که قبلا درمان شده بود، دوباره بازگشته است.
حالا در کنار تمام مشکلات معمول دوران نوجوانی، باید با احتمال از دست دادن مهم ترین آدم زندگی اش هم روبرو شود.
اما فیلم بیشتر از اینکه درباره مرگ باشد، درباره این است که وقتی اتفاقی در زندگی رخ می دهد که هیچ کنترلی روی آن نداریم، چطور باید همچنان به زندگی ادامه دهیم.
وقتی تئاتر از راه فرار به راه مواجهه تبدیل می شود
سوفی بعد از شنیدن خبر بازگشت سرطان مادرش، بین دو زندگی گیر می کند. یک طرف خانه ای قرار دارد که در آن هر روز بیشتر با بیماری مادرش روبرو می شود و طرف دیگر تئاتر مدرسه است؛ جایی که می تواند برای چند ساعت همه چیز را فراموش کند.

در خانه حتی دعواهای پدر و پدربزرگش را هم نمی خواهد بشنود و مدام هندزفری در گوشش می گذارد. اما مهم ترین شکل فرار او همین تئاتر است. سوفی تمریناتش را بیشتر می کند، ساعات بیشتری بیرون از خانه می ماند و خودش را در نقش فرو می برد تا کمتر شاهد درد مادرش باشد.
در ابتدا تئاتر برای او یک علاقه است؛ بعد تبدیل به راه فرار می شود و در نهایت همان چیزی است که کمک می کند با احساساتش روبرو شود. و به نظرم یکی از بهترین ایده های فیلم همین است.
سوفی قرار نیست با کنار گذاشتن غم مادرش یا فرار کردن از آن قوی شود. او باید راهی پیدا کند که این اندوه را تحمل کند و در عین حال زندگی خودش را هم از دست ندهد.
بزرگ شدن زودتر از موعد
مواجهه واقعی زمانی اتفاق می افتد که الیزابت به او می گوید احتمالا دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد. سوفی حتی تحمل شنیدن این جمله را ندارد و از آن فرار می کند. شاید تا آن لحظه هنوز گوشه ذهنش امید دارد که این هم یکی دیگر از دوره های بیماری مادرش است که بالاخره تمام می شود.

اما بعد از آن آرام آرام رفتارش تغییر می کند. یکی از صحنه های کوچکی که برای من اهمیت زیادی داشت زمانی بود که می بینیم در ابتدای فیلم مادر بچه ها را برای مدرسه بیدار می کند، اما بعدتر سوفی خودش به سراغ برادرهایش می رود و آنها را بیدار می کند.
فیلم مستقیما نمی گوید که سوفی قرار است جای مادرش را بگیرد، اما انگار او کم کم دارد وارد دنیایی می شود که ممکن است مادرش دیگر در آن حضور نداشته باشد. مسئولیت هایی کوچک را قبول می کند و برای اولین بار متوجه می شود که احتمالا باید زودتر از چیزی که تصور می کرد بزرگ شود.
Waitress و زندگی سوفی
این موضوع با نقش او در نمایش مدرسه هم ارتباط جالبی پیدا می کند. سوفی در موزیکال Waitress نقش Jenna را بازی می کند؛ زنی باردار که زندگی اش در مسیری قرار گرفته که خودش انتخابش نکرده است.
سوفی بارها از مادرش درباره مادر بودن و بارداری سوال می کند چون می خواهد شخصیتش را بهتر درک کند.

اما شباهت اصلی سوفی و Jenna فقط در مسئله مادر بودن نیست. هر دوی آنها در شرایطی قرار گرفته اند که انتخابش نکرده اند. زندگی ناگهان چیزی را جلوی آنها گذاشته و حالا باید یاد بگیرند چطور درون همان شرایط به مسیرشان ادامه دهند.
در واقع سوفی از طریق بازی کردن شخصیتی دیگر آرام آرام احساسات خودش را هم بهتر می فهمد. به همین خاطر تئاتر در پایان دیگر فقط یک سرگرمی یا حتی راه فرار نیست؛ تبدیل می شود به روشی برای بیان چیزی که نمی تواند مستقیما درباره اش حرف بزند.
این موضوع در اجرای نهایی او بیشتر خودش را نشان می دهد. سوفی در ابتدای فیلم بازیگر بدی نیست، اما چیزی کم دارد. تجربه ای که در طول داستان پشت سر می گذارد باعث می شود در پایان بتواند احساس واقعی تری وارد اجرایش کند.
خوشحال بودن خیانت نیست
از طرف دیگر، مسئله مهمی که سوفی باید یاد بگیرد این است که زندگی خودش را به دلیل بیماری مادرش متوقف نکند.

او مدتی آن قدر خودش را در تئاتر غرق می کند که از دوستان و خانواده دور می شود و بعد احساس می کند شاید در زمانی که مادرش بیشترین نیاز را به حضور او دارد، خودش را کنار کشیده است. اما اگر از آن طرف کاملا تئاتر را کنار بگذارد و تمام زندگی اش را صرف مراقبت از مادر کند، باز هم چیزی را از دست داده است.
الیزابت این موضوع را بهتر از همه می فهمد. او نمی خواهد بیماری اش پیش از اینکه خودش را از خانواده بگیرد، زندگی دخترش را هم از او بگیرد.
سوفی باید یاد بگیرد که خوشحال بودن در چنین شرایطی خیانت به مادرش نیست. اینکه همچنان دوست داشته باشد، با دوستانش وقت بگذراند، بازی کند، موفق شود و حتی برای چند ساعت بیماری مادرش را فراموش کند، به این معنا نیست که او را کمتر دوست دارد.
این شاید مهم ترین چیزی باشد که فیلم در تمام مدت سعی می کند درباره اش حرف بزند. گاهی ادامه دادن زندگی خودش نوعی پذیرش است.
معنای عنوان Don’t Say Good Luck
عنوان فیلم هم از همین زاویه برایم جالب بود. در تئاتر یک خرافه قدیمی وجود دارد که قبل از اجرا نباید به بازیگر گفت Good luck و به جایش می گویند Break a leg.

اما عنوان Don’t Say Good Luck در طول داستان معنای دیگری هم پیدا می کند. گاهی اتفاقاتی در زندگی رخ می دهند که عملا هیچ کنترلی روی آنها نداریم. گفتن «موفق باشی»، امید داشتن یا آرزو کردن نمی تواند همه چیز را تغییر دهد. سوفی نمی تواند سرطان مادرش را متوقف کند.
اما هنوز چیزهایی وجود دارند که روی آنها کنترل دارد. می تواند تصمیم بگیرد فرار کند یا کنار مادرش باشد. می تواند زندگی خودش را متوقف کند یا ادامه دهد. می تواند تمام مدت به آینده ای فکر کند که احتمالا مادرش در آن نیست یا قدر زمانی را بداند که هنوز کنار اوست.
فیلم درباره همین مرز میان چیزهایی است که می توانیم تغییر دهیم و چیزهایی که باید یاد بگیریم با آنها زندگی کنیم.
سوفی و الیزابت؛ دو بازی در مرکز احساسات فیلم
خود سوفی هم شخصیت جالبی دارد. او از ابتدا کمی بزرگتر از سن واقعی اش به نظر می رسد.

نسبت به آدم های اطرافش حساس است، حواسش به دوستانش هست، رابطه خوبی با خانواده اش دارد و حتی زمانی که خودش به شدت تحت فشار است، باز هم احساسات دیگران را می بیند.
ولی چیزی که شخصیت او را جذاب می کند این نیست که از ابتدا کاملا قوی است. اتفاقا او بارها فرار می کند. هندزفری در گوشش می گذارد، بیشتر در تئاتر می ماند، حاضر نیست درباره مرگ مادرش حرف بزند و گاهی نمی داند باید در برابر این وضعیت چه واکنشی داشته باشد.
قدرت واقعی اش زمانی شکل می گیرد که کم کم می پذیرد قرار نیست بتواند همه چیز را درست کند.
Sunny Sandler در این نقش بازی طبیعی و دوست داشتنی ای دارد. بازی او قرار نیست پر از لحظات نمایشی و گریه های بزرگ باشد و همین موضوع با فضای فیلم هماهنگ است.
شاید در بعضی صحنه ها هنوز بتوان خام بودن او را احساس کرد، اما در مجموع توانسته شخصیتی بسازد که باور کردن احساساتش دشوار نیست.
با این حال برای من وزنه احساسی اصلی فیلم Melanie Lynskey در نقش الیزابت است. الیزابت دلیل اصلی اندوه فیلم است، اما در عین حال خودش کسی است که نمی خواهد اجازه دهد این اندوه همه چیز را ببلعد.
Lynskey برای تاثیر گذاشتن روی مخاطب سراغ بازی اغراق آمیز نمی رود. خبری از گریه های دائمی یا سخنرانی های احساسی بزرگ نیست.
او مادری است که خودش می داند احتمالا زمان زیادی باقی نمانده، اما بیشتر از مرگ خودش نگران این است که بیماری اش زندگی بچه ها و همسرش را متوقف کند. این سادگی باعث شده بسیاری از لحظاتش تاثیر بیشتری داشته باشند.
فیلم کجا می تواند بهتر باشد؟
البته نگو موفق باشی فیلم بی نقصی نیست. یکی از مشکلاتش این است که تقریبا همه آدم های داستان بیش از حد خوب و فهمیده هستند. اختلاف ها خیلی سریع حل می شوند و کمتر پیش می آید شخصیت ها واقعا برای مدت طولانی با یکدیگر درگیر شوند.
از یک طرف این مهربانی با روح کلی فیلم هماهنگ است و باعث می شود اثر تبدیل به یک درام تلخ و خسته کننده درباره سرطان نشود. اما از طرف دیگر همین موضوع بخشی از کشمکش دراماتیک فیلم را می گیرد. گاهی احساس می کنیم مشکلات درست زمانی که می توانند پیچیده تر شوند، خیلی راحت کنار می روند.
مسئله دیگر این است که فیلم ابزارهای بسیار قدرتمندی برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب دارد: یک دختر نوجوان، مادری مبتلا به سرطان، تئاتر مدرسه و اجرای احساسی نهایی. طبیعتا کنار هم قرار گرفتن این عناصر می تواند تقریبا هر مخاطبی را احساساتی کند.
به همین خاطر این سوال مطرح می شود که آیا فیلم واقعا احساساتش را به دست آورده یا فقط از موقعیتی استفاده کرده که ذاتا غم انگیز است؟ برای من پاسخ جایی در میانه قرار دارد.
بعضی لحظات فیلم را می توان از قبل حدس زد و حتی گاهی مشخص است که فیلم دقیقا می خواهد در چه لحظه ای اشک مخاطب را دربیاورد. اما رابطه سوفی و الیزابت آن قدر صادقانه است که فیلم در بیشتر مواقع از تبدیل شدن به یک ملودرام مصنوعی نجات پیدا می کند.
و شاید مهم ترین تصمیمش این باشد که تمام فیلم را درباره مرگ نسازد. فیلم بیشتر درباره زمانی است که هنوز باقی مانده؛ درباره لحظه هایی که می دانیم روزی تمام خواهند شد اما هنوز تمام نشده اند.
حرف آخر
نگو موفق باشی فیلمی بسیار احساسی است و احتمالا در چند لحظه اشک مخاطب را در می آورد، اما چیزی که برای من از غم داستان مهم تر بود، نگاه فیلم به ادامه دادن زندگی بود.
سوفی نمی تواند مادرش را نجات دهد و نمی تواند اتفاقی را که قرار است رخ دهد کنترل کند. تنها چیزی که در اختیارش دارد این است که تصمیم بگیرد با زمانی که باقی مانده چه کار کند.
زندگی او با بیماری مادرش متوقف نمی شود؛ همان طور که دوست داشتن مادرش هم با ادامه دادن زندگی خودش کمتر نمی شود.
شاید Don’t Say Good Luck بیش از هر چیز یادآوری این باشد که گاهی نمی توانیم پایان یک اتفاق را تغییر دهیم، اما هنوز می توانیم انتخاب کنیم تا رسیدن به آن پایان چگونه زندگی کنیم.
با وایدشات همراه باشید!




WIDESHOT CONVERSATION
گفت و گو درباره این مقاله
دیدگاه های دقیق و محترمانه، گفت و گو را ارزشمندتر می کنند.با حساب کاربری خود وارد شوید تا نظرتان را برای تحریریه و دیگر خوانندگان بنویسید.
هنوز نظری منتشر نشده است
اولین نفری باشید که درباره این مقاله گفت و گو را آغاز می کند.